فعلهای پیشرفته ۱
Advanced verbs 1
این دک فعلهای دقیق نوشتار و گفتار پیشرفته را دربرمیگیرد: محدود کردن و مانعتراشی، تغییر و تأثیر، و موفقیت و اقدام. هر فعل را همراه با اسمهایی که معمولاً بعدش میآیند (collocation) یاد بگیرید، چون ترکیب درست از معنی تنها مهمتر است. این فعلها را وقتی بهکار ببرید که واقعاً دقیقتر از فعل ساده باشند، نه برای نمایش.
-
curtail verb · /kɜːˈteɪl/
کاهش دادن، محدود کردن (چیزی که در جریان است)
هممعنیها: cut back · restrict · reduce
برای چیزی است که پیش از این برقرار یا در حال انجام بوده و حالا کوتاه یا کم میشود (هزینه، آزادی، فعالیت). با limit فرق دارد: limit سقف میگذارد، curtail از چیزی که بوده میکاهد. بیشتر در نوشتار و خبر.
The council had to curtail its building programme when the funding was cut.
شورا وقتی بودجه قطع شد مجبور شد برنامهی ساختوساز خود را کاهش دهد.
- curtail spending
- curtail freedom
- curtail activities
- severely curtailed
-
constrain verb · /kənˈstreɪn/
محدود کردن، مجبور به رعایت چارچوب کردن (عامل بیرونی)
هممعنیها: restrict · limit
اغلب مجهول و با by میآید: be constrained by time/money. فاعل معمولاً یک شرایط یا عامل بیرونی است. restrict بیشتر یعنی کسی با قانون یا تصمیم عمداً محدود میکند؛ constrain یعنی چیزی را در چارچوب ناچار نگه میدارد.
Strict budgets constrain what a small school can offer its pupils.
بودجههای سختگیرانه آنچه را یک مدرسهی کوچک میتواند به دانشآموزانش ارائه دهد محدود میکنند.
- be constrained by time
- constrain growth
- constrain choice
- financial constraints
-
inhibit verb · /ɪnˈhɪbɪt/
بازداشتن، کند یا مانع کردن (رشد، توانایی یا رفتار)
هممعنیها: restrain · discourage
ساخت: inhibit someone from + -ing. فرایندی را کند یا متوقف میکند (inhibit growth). صفت inhibited یعنی کسی که از خجالت یا ترس نمیتواند راحت رفتار کند؛ ضدش uninhibited (بیپروا و راحت) است. بیشتر زیستشناسی و روانشناسی.
Fear of making mistakes can inhibit children from speaking in class.
ترس از اشتباه کردن میتواند کودکان را از صحبت کردن در کلاس بازدارد.
- inhibit growth
- inhibit the development of
- inhibit someone from doing
- feel inhibited
-
impair verb · /ɪmˈpeə/ B2
مختل کردن، تضعیف کردن (توانایی یا عملکرد)
هممعنیها: weaken · damage
مفعولش معمولاً یک توانایی یا کارکرد است (دید، شنوایی، حافظه، قضاوت)، نه یک شیء؛ برای شیء فیزیکی damage میگوییم. صفت impaired در مواردی مثل visually impaired (کمبینا) رسمی و محترمانه است.
Lack of sleep can seriously impair your judgement.
کمخوابی میتواند قضاوت شما را بهطور جدی مختل کند.
- impair judgement
- impair vision
- impair performance
- visually impaired
-
hamper verb · /ˈhæmpə/
کند کردن و دستوپاگیر شدن (کار یا تلاش)
هممعنیها: hinder · obstruct
hamper کار را سخت و کند میکند ولی لزوماً کاملاً متوقف نمیکند؛ prevent یعنی جلوگیری کامل. فاعل معمولاً شرایط است: weather، lack of funds، red tape. (hamper به معنی سبد هدیه یا سبد غذا اسم دیگری است.)
Heavy snow hampered the rescue teams all through the night.
برف سنگین تمام شب کار تیمهای امداد را کند و دشوار کرد.
- hamper efforts
- hamper progress
- hamper the investigation
- severely hampered
-
impede verb · /ɪmˈpiːd/
مانع ایجاد کردن برای، سد کردن (جریان یا پیشرفت)
هممعنیها: hinder · obstruct
رسمیتر از hamper و hinder؛ اسمش impediment است (مانع). بعد از آن مفعول مستقیم میآید: impede progress. ساخت «impede someone from doing» رایج نیست؛ برای آن prevent someone from doing را بهکار ببرید.
Poor roads impede the delivery of aid to remote villages.
جادههای بد رساندن کمک به روستاهای دورافتاده را با مانع روبهرو میکند.
- impede progress
- impede access
- impede development
- impede the flow of
-
thwart verb · /θwɔːt/
ناکام گذاشتن، نقش بر آب کردن (نقشه یا تلاش)
هممعنیها: foil · frustrate
مفعولش معمولاً نقشه، تلاش یا آرزو است، و حس «جلوی دستیابی به هدف گرفته شد» دارد. گاهی مفعول شخص است: thwarted by the weather = ناکاممانده بهخاطر هوا. در خبر زیاد دیده میشود.
A last-minute change of rules thwarted her plan to open a second shop.
تغییر قوانین در آخرین لحظه نقشهی او برای باز کردن شعبهی دوم را نقش بر آب کرد.
- thwart a plan
- thwart an attempt
- thwart someone's ambitions
- thwart efforts
-
forestall verb · /fɔːˈstɔːl/
پیشدستی کردن (برای جلوگیری از اتفاقی)
هممعنیها: pre-empt · prevent
تأکیدش بر زمانبندی است: پیش از وقوع کاری میکنی که اتفاق نیفتد یا اثری نگذارد. prevent سادهتر و عمومیتر است؛ forestall یعنی «زودتر عمل کردن». بیشتر در نوشتار رسمی یا خبری.
The company cut its prices early to forestall a fall in sales.
شرکت زودتر قیمتها را کاهش داد تا پیش از افت فروش جلوی آن را بگیرد.
- forestall criticism
- forestall a crisis
- forestall problems
- forestall an attack
-
preclude verb · /prɪˈkluːd/
غیرممکن کردن، از پیش منتفی کردن
هممعنیها: rule out · prevent
خیلی رسمی؛ اغلب با not یا nothing میآید: Nothing precludes us from… . ساخت preclude someone from + -ing. در گفتار بهجای آن can't، stops us یا rules out را بهکار ببرید.
His injury precludes any chance of playing in the final.
مصدومیت او هر شانسی برای بازی در فینال را منتفی میکند.
- preclude the possibility of
- preclude someone from doing
- not preclude
- be precluded by
-
deter verb · /dɪˈtɜː/
بازداشتن، منصرف کردن (با ترس یا دردسر)
هممعنیها: discourage · dissuade
ساخت ثابت: deter someone from + -ing. حرف آخر دوبرابر میشود: deterred، deterring. deter با ترس یا هزینه و دردسر بازمیدارد؛ dissuade با قانع کردن و حرف زدن. اسم: deterrent (عامل بازدارنده).
High parking charges deter many people from driving into the city centre.
هزینهی بالای پارکینگ بسیاری از مردم را از رفتن با ماشین به مرکز شهر منصرف میکند.
- deter someone from doing
- deter crime
- deter potential buyers
- a deterrent effect
-
circumvent verb · /ˌsɜːkəmˈvent/
دور زدن (قانون، مانع یا محدودیت)
هممعنیها: get round · evade · bypass
دور زدن با تدبیر، نه شکستن مستقیم. با قانون و محدودیت حس منفی «دور زدن با ترفند» دارد، ولی با problem خنثی است. با bypass فرق: bypass مرحله یا مسیری را کلاً کنار میگذارد.
Some firms circumvent the rules by registering their business in another country.
برخی شرکتها با ثبت کسبوکارشان در کشوری دیگر قوانین را دور میزنند.
- circumvent the law
- circumvent restrictions
- circumvent a ban
- circumvent the problem
-
hasten verb · /ˈheɪsn/
تسریع کردن، زودتر به نتیجه رساندن
هممعنیها: speed up · accelerate
t تلفظ نمیشود. بیشتر با رویدادهای ناخوشایند میآید (hasten the collapse/decline). عبارت ثابت رسمی I hasten to add that… یعنی «فوراً اضافه کنم که…» تا مخاطب برداشت اشتباه نکند. در گفتار معمولاً speed up میگوییم.
Pollution may hasten the decline of some species.
آلودگی ممکن است روند کاهش جمعیت بعضی گونهها را تسریع کند.
- hasten the end of
- hasten the decline
- hasten the process
- I hasten to add
-
precipitate verb · /prɪˈsɪpɪteɪt/
ناگهان به وقوع انداختن (معمولاً بحران یا فروپاشی)
cause something bad to happen suddenly or sooner
هممعنیها: trigger · provoke · bring about
فعلش آخرش /-eɪt/ تلفظ میشود؛ صفت precipitate (شتابزده) آخرش /-ət/ است. معمولاً برای رویداد بد و ناگهانی: crisis، decline، collapse. با trigger فرق دارد: trigger شروعکننده است، precipitate اتفاق را سریع و ناگهانی جلو میاندازد.
The bank's sudden collapse precipitated a wider financial crisis.
فروپاشی ناگهانی بانک بحران مالی گستردهتری را رقم زد.
- precipitate a crisis
- precipitate a collapse
- precipitate change
- precipitated by
-
aggravate verb · /ˈæɡrəveɪt/
بدتر کردن (بیماری، مشکل یا وضعیت بد)
هممعنیها: worsen · exacerbate · make worse
معنی اصلی: چیزی که از قبل بد بوده را بدتر کردن. در محاوره (بهویژه امریکایی) به معنی «عصبانی کردن» هم میآید، ولی در نوشتار همان معنی «بدتر کردن» مراد است. exacerbate رسمیتر و قویتر است.
Stress can aggravate existing health problems such as headaches.
استرس میتواند مشکلات سلامتی موجود مثل سردرد را بدتر کند.
- aggravate a problem
- aggravate an injury
- aggravate tension
- aggravated by
-
heighten verb · /ˈhaɪtn/
شدت دادن، افزایش دادن (آگاهی، تنش، احساس)
هممعنیها: increase · intensify
مفعولش انتزاعی است: awareness، tension، anxiety، sensitivity. صفت heightened خیلی رایج است. heighten شدت یا حدت را بالا میبرد؛ raise awareness بیشتر یعنی آگاه کردن مردم.
The news only heightened her anxiety about the exam.
این خبر فقط اضطراب او را دربارهی امتحان بیشتر کرد.
- heighten awareness
- heighten tension
- a heightened sense of
- heightened security
-
accentuate verb · /əkˈsentʃueɪt/
برجستهتر کردن، بیشتر به چشم آوردن
هممعنیها: highlight · emphasise
هم برای مثبت (accentuate the positive = روی نکات مثبت تمرکز کردن) و هم برای تشدید تفاوت یا ویژگی بهکار میرود. با emphasise فرق: emphasise با حرف و توجه دادن است، accentuate اغلب خود چیز را بیشتر به چشم میآورد.
The bright lighting accentuated every line on his tired face.
نور تند هر خط روی صورت خستهی او را برجستهتر نشان میداد.
- accentuate the positive
- accentuate differences
- accentuate the contrast
- accentuate a feature
-
underscore verb · /ˌʌndəˈskɔː/
اهمیت چیزی را نشان دادن، تأکید کردن بر
هممعنیها: underline · highlight · emphasise
فاعلش معمولاً داده، گزارش یا رویداد است (The figures underscore…) نه آدم. در انگلیسی بریتانیایی underline هممعنی و رایجتر است؛ underscore بیشتر امریکایی و خبری است. تکیه: فعل /ˌʌndəˈskɔː/.
The report underscores the need for better training in rural clinics.
این گزارش بر نیاز به آموزش بهتر در درمانگاههای روستایی تأکید میکند.
- underscore the importance of
- underscore the need for
- underscore the fact that
- further underscore
-
amplify verb · /ˈæmplɪfaɪ/ B2
تقویت کردن، چند برابر کردن (اثر یا صدا)
هممعنیها: magnify · strengthen
معنی فنی: بلند کردن صدا یا سیگنال با تقویتکننده (amplifier). مجازی: اثر یا پیام را چند برابر کردن. با increase فرق: amplify چیزی را که از قبل وجود دارد قویتر و پررنگتر میکند.
Social media can amplify small disagreements until they become public arguments.
شبکههای اجتماعی میتوانند اختلافهای کوچک را آنقدر بزرگ کنند که به مجادلهی عمومی تبدیل شوند.
- amplify the effect
- amplify a signal
- amplify voices
- amplified by
-
intensify verb · /ɪnˈtensɪfaɪ/
شدت گرفتن یا شدت دادن (رقابت، تلاش، فشار)
هممعنیها: step up · heighten
هم متعدی است (intensify efforts) و هم لازم (The fighting intensified = درگیری شدت گرفت). بهجای افزایش تعداد، از شدت و حدت حرف میزند. اسم: intensity، intensification.
Both sides intensified their efforts to reach an agreement.
هر دو طرف تلاش خود را برای رسیدن به توافق شدت بخشیدند.
- intensify efforts
- intensify the pressure
- intensifying competition
- the debate intensifies
-
escalate verb · /ˈeskəleɪt/
بالا گرفتن، مرحله به مرحله شدیدتر شدن (درگیری، هزینه)
هممعنیها: intensify · spiral
تقریباً همیشه برای چیز ناخوشایند است: درگیری، هزینه، تنش؛ برای رشد خوب نمیگوییم. escalate into = به چیز بدتری تبدیل شدن. اسم: escalation. مخالفش de-escalate است (آرام کردن اوضاع).
What began as a small argument quickly escalated into a serious dispute.
آنچه با یک بحث کوچک شروع شد خیلی زود به اختلاف جدی تبدیل شد.
- escalate into
- escalating costs
- escalate tension
- escalate the conflict
-
defuse verb · /ˌdiːˈfjuːz/
فرو نشاندن، خنثی کردن (تنش یا بحران)
هممعنیها: calm · ease
معنی اصلی: فیوز بمب را درآوردن؛ مجازی: بحران یا خشم را قبل از انفجار آرام کردن. با diffuse (پخش کردن یا پخش شدن؛ تلفظ /dɪˈfjuːz/) اشتباه نشود.
A calm apology helped defuse the tension in the meeting.
یک عذرخواهی آرام کمک کرد تنش جلسه فروکش کند.
- defuse tension
- defuse a situation
- defuse a crisis
- defuse a bomb
-
counteract verb · /ˌkaʊntərˈækt/
خنثی کردن اثر چیزی، مقابله با (با اثر مخالف)
هممعنیها: offset · neutralise
چیزی را با اثر مخالفش جبران میکند. مفعول معمولاً effect، trend یا tendency است. با defuse فرق: defuse خطر یا تنش را کم میکند، counteract اثر را از بین میبرد یا جبران میکند.
Regular exercise can counteract the effects of sitting at a desk all day.
ورزش منظم میتواند اثرات تمامروز پشت میز نشستن را خنثی کند.
- counteract the effects of
- counteract a trend
- counteract the damage
- counteract a poison
-
rectify verb · /ˈrektɪfaɪ/
اصلاح کردن، تصحیح کردن (اشتباه یا وضع نابسامان)
هممعنیها: correct · put right
رسمیتر از fix و correct؛ در نامههای شکایت و پاسخ شرکتها زیاد دیده میشود. مفعول: mistake، error، problem، situation. برای تعمیر شیء فیزیکی repair میگوییم.
The airline promised to rectify the error and refund the extra charge.
شرکت هواپیمایی قول داد اشتباه را اصلاح کند و مبلغ اضافه را پس بدهد.
- rectify a mistake
- rectify the situation
- rectify a fault
- rectify an imbalance
-
spearhead verb · /ˈspɪəhed/
پیشگام و رهبر (کمپین، طرح یا اقدام) بودن
هممعنیها: lead · pioneer
اصل آن «نوک نیزه» است؛ یعنی کسی که حرکت را از جلو و با ابتکار رهبری میکند. مفعول: campaign، project، initiative، drive. در خبر و رزومهنویسی (spearheaded a project) متداول است. با lead فرق: spearhead بر آغازگر بودن تأکید دارد.
A team of volunteers spearheaded the campaign to clean up the river.
گروهی از داوطلبان پیشگام کمپین پاکسازی رودخانه بودند.
- spearhead a campaign
- spearhead an initiative
- spearhead reforms
- spearheaded by
-
galvanise verb · /ˈɡælvənaɪz/
برانگیختن و به عمل واداشتن (جمع یا جامعه)
هممعنیها: spur · rouse · mobilise
ساخت رایج: galvanise someone into action، یعنی کسی را از حالت انفعال یا بیتفاوتی بیرون کشیدن. املای امریکایی galvanize است. بار معنایی مثبت یا خنثی دارد.
The disaster galvanised the whole town into action.
این فاجعه تمام شهر را به عمل واداشت.
- galvanise support
- galvanise public opinion
- galvanise into action
- galvanise a team
-
kindle verb · /ˈkɪndl/
برانگیختن، شعلهور کردن (علاقه، امید، تخیل)
هممعنیها: spark · arouse · stir up
معنی اصلی: آتش روشن کردن (kindle a fire)؛ مجازی: احساس یا علاقهای را از جرقه به شعله رساندن. مفعول مثبت رایج: interest، hope، passion. برای حس منفی هم ممکن است ولی ادبیتر است.
A visit to the science museum kindled his interest in astronomy.
بازدید از موزهی علوم علاقهی او به ستارهشناسی را برانگیخت.
- kindle interest
- kindle hope
- kindle someone's imagination
- kindle a fire
-
cultivate verb · /ˈkʌltɪveɪt/
عمداً و با صبر پرورش دادن (مهارت، رابطه، وجهه)
deliberately develop (a skill, relationship or image) over time
هممعنیها: develop · foster
معنی سادهی کشتکردن زمین را از قبل میدانید؛ اینجا معنی مجازی است: فاعل آگاهانه و با برنامه چیزی را برای خودش میسازد، مثل reputation، image، contacts. با nurture فرق: nurture مراقبت از چیزی که رشد میکند است.
It takes years to cultivate a reputation for honest advice.
سالها طول میکشد تا کسی بهعنوان مشاوری صادق اعتبار پیدا کند.
- cultivate a relationship
- cultivate an image
- cultivate a habit
- cultivate contacts
-
surpass verb · /səˈpɑːs/
پیشی گرفتن از، فراتر رفتن از (انتظار، رکورد)
هممعنیها: exceed · outdo · outstrip
بعد از آن مستقیم مفعول میآید و than نمیخواهد: surpass expectations ✓ / surpass than ✗. exceed بیشتر برای عدد یا حد مجاز است؛ surpass برای رکورد، رقیب و انتظار و معنی «بهتر از» دارد.
Sales of the new model have surpassed all our expectations.
فروش مدل جدید از همهی انتظارات ما فراتر رفته است.
- surpass expectations
- surpass a record
- surpass all rivals
- far surpass
-
attain verb · /əˈteɪn/ B2
(با تلاش) به دست آوردن، رسیدن به (هدف یا سطح)
هممعنیها: achieve · reach
رسمیتر از reach و get؛ برای هدف یا سطحی است که با تلاش طولانی به دست میآید. برای کارهای سادهی روزمره مثل گرفتن بلیت بهکار نمیرود (get a ticket، نه attain a ticket). اسم: attainment.
She worked for years to attain a high level of fluency in English.
او سالها تلاش کرد تا به سطح بالایی از روانی در انگلیسی برسد.
- attain a goal
- attain independence
- attain a high standard
- attain a level of fluency
-
consolidate verb · /kənˈsɒlɪdeɪt/
تثبیت کردن، تحکیم کردن؛ یکی کردن (چند چیز)
هممعنیها: strengthen · cement
دو معنی دارد: ۱) محکمتر کردن چیزی که به دست آمده (جایگاه، دانش: consolidate your learning)؛ ۲) ادغام چند چیز در یکی (consolidate loans = ادغام وامها). از ریشهی solid است.
After years of rapid growth, the company wants to consolidate its position in the market.
شرکت پس از سالها رشد سریع میخواهد جایگاه خود را در بازار تثبیت کند.
- consolidate a lead
- consolidate power
- consolidate gains
- consolidate debts
-
harness verb · /ˈhɑːnɪs/
مهار و بهکار گرفتن (انرژی، نیرو، استعداد)
bring under control and use (power, energy, talent)
هممعنیها: exploit · utilise · tap into
یعنی نیرویی را کنترل کنی و برای هدف مفید بهکار ببری؛ نه «متوقف کردن». ریشه از «افسار و تسمهی اسب» است که اسم همین واژه هم هست. مفعول: energy، potential، power، data.
Engineers are looking for ways to harness the power of the tides.
مهندسان در پی راههایی برای بهرهگیری از نیروی جزر و مد هستند.
- harness energy
- harness the power of
- harness talent
- harness technology
-
enact verb · /ɪˈnækt/
تصویب و اجرایی کردن (قانون)
هممعنیها: pass · introduce
حقوقی و رسمی: قانون را رسمی و لازمالاجرا میکند؛ pass سادهتر و رایجتر است. معنی دوم: اجرا و بازی کردن (enact a scene = صحنهای را نمایش دادن). enactment اسم آن است.
Parliament enacted a law to protect workers from unfair dismissal.
پارلمان قانونی برای محافظت از کارگران در برابر اخراج ناعادلانه تصویب کرد.
- enact legislation
- enact a law
- enact reforms
- newly enacted
-
overhaul verb · /ˌəʊvəˈhɔːl/
بازنگری و دگرگونی اساسی (سیستم یا قانون)
هممعنیها: revamp · reform · restructure
از «اورهال موتور» آمده؛ مجازی یعنی تغییر ریشهای سازمان، سیستم یا قانون. قویتر از review و revise. تکیه: فعل /ˌəʊvəˈhɔːl/ ولی اسم /ˈəʊvəhɔːl/.
The college plans to overhaul its entire admissions system next year.
دانشکده قصد دارد سال آینده کل سیستم پذیرش خود را اساساً دگرگون کند.
- overhaul the system
- a complete overhaul
- a major overhaul
- overhaul an engine
-
jeopardise verb · /ˈdʒepədaɪz/ B2
به خطر انداختن (شانس، آینده یا موقعیت)
هممعنیها: endanger · risk · threaten
املای امریکایی jeopardize است. اسمش jeopardy است: in jeopardy = در خطر. بیشتر برای آینده، شانس و موقعیت بالقوه بهکار میرود؛ endanger بیشتر برای جان و ایمنی است.
One careless social media post could jeopardise your chances of getting the job.
یک پست بیدقتی در شبکههای اجتماعی میتواند شانس شما را برای گرفتن این شغل به خطر بیندازد.
- jeopardise someone's chances
- jeopardise the safety of
- jeopardise a project
- seriously jeopardise
-
supersede verb · /ˌsuːpəˈsiːd/
جایگزین و منسوخ کردن (چیز قدیمی)
هممعنیها: replace · displace
املا: supersede تنها فعل انگلیسی است که با -sede تمام میشود (بقیه -ceed یا -cede). یعنی چیز جدید جای قدیمی را میگیرد و قدیمی از رده خارج میشود؛ replace فقط جابهجایی را میگوید. اغلب مجهول.
Email has largely superseded the fax machine in most offices.
ایمیل در بیشتر دفترها تا حد زیادی جای دستگاه فکس را گرفته و آن را منسوخ کرده است.
- supersede an earlier version
- be superseded by
- largely superseded
- supersede the old rules
-
derail verb · /diːˈreɪl/
از مسیر خارج کردن، بههم زدن (طرح، مذاکره)
هممعنیها: disrupt · sabotage · upset
معنی اصلی: قطار از ریل خارج شدن؛ مجازی در خبر و حتی گفتار روزمره بسیار رایج است. مفعول: plan، talks، negotiations، project. مفعول معمولاً چیزی است که در حال پیشرفت بوده.
A last-minute disagreement threatened to derail the whole negotiation.
یک اختلاف در لحظهی آخر نزدیک بود کل مذاکره را از مسیر خارج کند.
- derail a plan
- derail the talks
- derail a project
- derail someone's career