اصطلاحها: احساسات و حالوهوا
Idioms: feelings and moods
این مجموعه اصطلاحهایی را آموزش میدهد که انگلیسیزبانان امروز واقعاً برای توصیف حالوهوا و احساس به کار میبرند. هر اصطلاح علامت «گفتاری» یا «امن در نوشتار» دارد. در Speaking فقط وقتی طبیعی است از آنها استفاده کنید؛ حفظکردن و چپاندن چند اصطلاح در یک پاسخ نمرهی Lexical Resource را کم میکند و بیطبیعی به نظر میرسد. یک یا دو اصطلاح درست و در جای خودش از ده اصطلاح اجباری بهتر است.
-
over the moon idiom
بیاندازه خوشحال (بهخاطر یک خبر یا اتفاق خوب)
extremely happy about something good that has just happened
معنی تحتاللفظی «بالای ماه» است؛ معنی واقعی شادی شدید. گفتاری و بسیار رایج در انگلیسی بریتانیایی، معمولاً بعد از یک خبر مشخص. در Speaking برای توصیف روزی خوش خوب است؛ در نوشتار رسمی نیاورید.
Emma was over the moon when she heard that she had won the scholarship.
اِما وقتی شنید بورسیه را گرفته، از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید.
- over the moon about the news
- over the moon with the result
- absolutely over the moon
-
on cloud nine idiom
روی ابرها بودن (از شادی)؛ غرق در خوشبختی
feeling blissfully happy, usually after a success or good news
معمولاً با فعل be میآید (I was on cloud nine). گفتاری است و شادیِ رؤیایی و نسبتاً طولانی را میرساند، نه خندهی لحظهای. شبیه over the moon است، فقط کمی رؤیاییتر.
I was on cloud nine for a whole week after I passed my driving test.
بعد از قبولی در آزمون رانندگی یک هفتهی تمام روی ابرها بودم.
- be on cloud nine
- still on cloud nine
- on cloud nine about
-
on top of the world idiom
سرِحال و خوشبخت؛ احساس اینکه دنیا را داری
feeling extremely happy, healthy and confident
با feel یا be میآید. فرقش با over the moon این است که بیشتر حالِ عمومیِ عالی و پرانرژی را میگوید، نه واکنش به یک خبر. با on top of (مسلط بودن بر کارها) اشتباه نشود.
After a long walk in the sunshine, I felt on top of the world.
بعد از یک پیادهروی طولانی در آفتاب، حس میکردم دنیا را دارم.
- feel on top of the world
- be on top of the world
- on top of the world today
-
jump for joy idiom
از شادی بال درآوردن؛ از خوشحالی از جا پریدن
to be so happy that you could jump up and down
میتواند واقعی (پریدن) یا فقط مجازی باشد. بعد از شادیِ ناشی از خبر یا نتیجهی خوب میآید. بیشتر در نوشتار روایی و گفتار مجاز است و بار رسمی یا عامیانهی خاصی ندارد.
When the exam results arrived, my sister nearly jumped for joy.
وقتی نتیجهی امتحان رسید، خواهرم از خوشحالی نزدیک بود از جا بپرد.
- jump for joy
- leap for joy
- jumping for joy
-
in high spirits idiom
سرحال و شاد؛ با روحیهی عالی
cheerful and full of energy, often as a group
spirits در اینجا یعنی «روحیه» و همیشه جمع است. برای توصیف حال یک آدم یا گروه میآید و برخلاف over the moon، لحنِ گفتاریِ خاصی ندارد؛ در نوشتار هم درست است. ضدش: in low spirits.
The children were in high spirits on the last day of school.
بچهها در آخرین روز مدرسه سرحال و شاد بودند.
- be in high spirits
- in good spirits
- in low spirits
-
a weight off my shoulders idiom
سبک شدن (بعد از رفع یک نگرانی)؛ بار از دوش برداشته شدن
a feeling of relief when a worry or burden has gone
تقریباً همیشه به شکل «It was a weight off my shoulders» میآید و بعد از تمام شدن چیزی نگرانکننده. بهجای shoulders میتوان mind هم گفت. در نوشتار کمی تصویری ولی مجاز است.
Finishing the report was a weight off my shoulders.
تمام کردن گزارش، باری از دوشم برداشت.
- a weight off your shoulders
- a weight off my mind
- feel a weight lifted
-
have a soft spot for idiom
ضعف داشتن نسبت به (کسی یا چیزی)؛ علاقهی خاص و مهربانانه داشتن
to like someone or something in a warm, slightly irrational way
علاقهای است که منطقی نیست و اغلب با مهربانیِ اغماضکننده همراه است، نه عشق عاشقانه. بعد از for اسم یا ضمیر میآید. در Speaking دربارهی خانواده، مکانها و سرگرمیها طبیعی است.
I've always had a soft spot for my little cousin, even when he is naughty.
من همیشه نسبت به پسرعمویم ضعف داشتهام، حتی وقتی شیطنت میکند.
- have a soft spot for old films
- a soft spot for animals
- develop a soft spot for
-
feel blue idiom
دلگیر و غمگین بودن؛ حالودل نداشتن
to feel a little sad or low, usually for no big reason
blue در اینجا یعنی غمگین (نه رنگ آبیِ واقعی). برای غمِ سبک و گذرا به کار میرود، نه افسردگی جدی؛ برای مشکل جدی از depressed استفاده کنید. گفتاری است.
Tom felt blue after his best friend moved to another city.
تام بعد از اینکه بهترین دوستش به شهر دیگری رفت، دلگیر بود.
- feel a bit blue
- feeling blue today
- be blue
-
a lump in my throat idiom
بغض گلو را گرفتن
a tight feeling in the throat when you are very moved or about to cry
هم برای غم و هم برای احساسات عمیقِ خوشایند (مثلاً غرور یا وداع) به کار میرود. فعل معمول: have یا bring a lump to someone's throat. در نوشتار داستانی و گزارشهای شخصی هم طبیعی است.
I had a lump in my throat as I watched my daughter walk onto the stage.
وقتی دخترم را روی صحنه دیدم، بغض گلویم را گرفت.
- have a lump in your throat
- bring a lump to my throat
- a lump in the throat
-
my heart sank idiom
دلم فرو ریخت
to feel sudden disappointment or dread on hearing or seeing something
تقریباً همیشه زمان گذشته و بعد از when / as میآید: لحظهی دیدن یا شنیدنِ خبرِ بد. معادل فارسیاش «دلم ریخت» است. در Speaking بخش ۲ برای تعریف یک خاطرهی ناخوشایند مفید است.
My heart sank when I saw how many questions were on the exam paper.
وقتی دیدم برگهی امتحان چند سؤال دارد، دلم فرو ریخت.
- her heart sank
- your heart sinks
- with a sinking heart
-
on the verge of tears idiom
در آستانهی گریه
about to cry
verge یعنی «لبه». ساختار on the verge of + اسم / فعل-ing برای هر چیزی میآید که نزدیک است رخ دهد (on the verge of a breakdown / of winning). در توصیف احساسات در نوشتار هم درست است.
She was on the verge of tears when she read the letter.
وقتی نامه را خواند، نزدیک بود اشکش درآید.
- be on the verge of tears
- close to tears
- on the verge of giving up
-
go to pieces idiom C1
از هم پاشیدن؛ قاطی کردن و کنترل را از دست دادن
to become so upset or nervous that you cannot cope
برای فروپاشی روحی در برابر فشار یا شوک است، نه غمِ ساده. fall to pieces هم همین معنی را دارد. گفتاری و کمی قوی است و هم برای خود و هم برای دیگران میآید.
Harry usually goes to pieces when he has to speak in front of a crowd.
هری معمولاً وقتی باید جلوی جمع صحبت کند، دستوپایش را گم میکند.
- go to pieces under pressure
- fall to pieces
- completely go to pieces
-
an emotional rollercoaster idiom
سفری پرفرازونشیب از احساسات؛ حالوهوای در نوسان
a period in which your feelings keep changing between very good and very bad
rollercoaster یعنی ترن هوایی. برای دورهای است که حالتان مدام بالا و پایین میرود (خوشحالی و غم پشت سر هم). در Speaking طبیعی است؛ در Writing رسمی کلیشهای به نظر میرسد و بهتر است یک بار و فقط در متن غیرآکادمیک بیاید.
The first year of parenthood was an emotional rollercoaster.
سال اول پدر و مادر شدن پر از فراز و نشیب احساسی بود.
- an emotional rollercoaster
- a rollercoaster of emotions
- ride the emotional rollercoaster
-
on edge idiom
مضطرب و بیقرار؛ تنشزده و دلواپس
nervous and unable to relax, often because something bad might happen
بدون the میآید: on edge. با on the edge (لبهی چیزی) اشتباه نشود. برای استرس و دلهرهی ادامهدار است، نه ترسِ ناگهانی. هم در گفتار و هم در نوشتار مجاز است.
Everyone in the office has been on edge since the news about job cuts.
از وقتی خبر تعدیل نیرو آمده، همه در اداره مضطرب و دلواپساند.
- be on edge
- feel on edge
- keep everyone on edge
-
butterflies in my stomach idiom
دلشورهی هیجانانگیز (پیش از رویدادی مهم)
a nervous, fluttery feeling before something important
ربطی به حالت تهوع یا بیماری ندارد؛ فقط عصبی بودنِ همراه با هیجان است. معمولاً با get / have میآید و همیشه جمع است (butterflies، نه butterfly). در Speaking بخش ۲ برای یک تجربهی هیجانانگیز عالی است.
I always get butterflies in my stomach before I give a presentation.
من همیشه قبل از ارائه دلشورهی هیجانانگیزی دارم، انگار توی شکمم پروانه است.
- get butterflies in your stomach
- have butterflies
- butterflies before an exam
-
a bundle of nerves idiom C1
سراپا اضطراب؛ عصبی و مضطرب تمامعیار
a person who is extremely nervous
همیشه دربارهی آدم است (نه یک موقعیت) و با be میآید. از on edge قویتر و گفتاریتر است. برای ضعف شخصیتی نیست، فقط برای حالت موقت قبل از یک رویداد.
On the morning of her interview, Kate was a bundle of nerves.
صبح روز مصاحبه، کیت سراپا اضطراب بود.
- be a bundle of nerves
- feel like a bundle of nerves
- a bundle of nerves before the exam
-
get cold feet idiom
پا پس کشیدن (از ترس، درست پیش از انجام کاری مهم)
to suddenly lose the courage to do something you had planned
برای تصمیمهای بزرگ (خرید، قرارداد، ازدواج) و فقط وقتی کسی از تصمیمی که گرفته عقب میکشد. بیشتر گفتاری است. معنی تحتاللفظی (پای سرد) ربطی به معنی واقعی ندارد.
Daniel nearly bought the shop, but he got cold feet at the last moment.
دنیل نزدیک بود مغازه را بخرد، ولی در آخرین لحظه ترسید و پا پس کشید.
- get cold feet about
- have cold feet
- get cold feet at the last minute
-
out of my comfort zone idiom
بیرون از منطقهی امن و راحتی خود
in a situation that feels unfamiliar and a little uncomfortable
امروزه بسیار رایج است، حتی در مقالههای آموزشی و کاری؛ ولی اگر زیاد تکرار شود کلیشهای به نظر میرسد. معمولاً ستایشِ چالش است. فعلهای رایج: step out of / be out of.
Speaking in front of a hundred people is completely out of my comfort zone.
صحبت کردن جلوی صد نفر کاملاً خارج از منطقهی امن من است.
- step out of your comfort zone
- push yourself out of your comfort zone
- outside my comfort zone
-
put your mind at rest idiom
خیال کسی را راحت کردن
to stop someone worrying by giving them reassurance
ساختار: put + (someone's) mind + at rest. فاعل معمولاً یک خبر یا عمل است. در گفتار و نوشتار مؤدبانه و محترمانه است، مثلاً در پاسخ به نگرانیِ مشتری یا بیمار.
Let me check the lock again; it will put your mind at rest.
بگذار قفل را دوباره چک کنم؛ خیالت راحت میشود.
- put my mind at rest
- set your mind at rest
- put your mind at ease
-
drive me up the wall idiom C1
دیوانهام کردن؛ از شدت آزار به مرز جنون رساندن
to annoy someone so much that they feel almost crazy
از get on my nerves قویتر و شوختر است. فاعلش معمولاً رفتار یا چیزی آزاردهنده و تکراری است. گفتاری است؛ در نوشتار نیاورید. معادل بریتانیاییِ دیگر: drive me round the bend.
My brother's loud music is driving me up the wall.
موسیقی بلند برادرم دارد دیوانهام میکند.
- drive you up the wall
- driving me up the wall
- drive me round the bend
-
hit the roof idiom C1
از کوره در رفتن؛ جوش آوردن
to become suddenly and extremely angry
خشمِ ناگهانی و بلند را میرساند. در انگلیسی آمریکایی بیشتر hit the ceiling میگویند، ولی هر دو فهمیده میشوند. گفتاری است. برای خشم آرام و کنترلشده مناسب نیست.
Dad hit the roof when he saw the scratch on his new car.
بابا وقتی خطوخش روی ماشین تازهاش را دید از کوره در رفت.
- hit the roof when
- go through the roof
- hit the ceiling
-
see red idiom C1
چشمانش را خون گرفتن؛ از خشم کور شدن
to become so angry that you stop thinking clearly
تأکیدش بر از دست دادنِ کنترل در خشم است، نه فقط داد زدن. معمولاً به شکل «I saw red» برای داستان یک خاطره میآید. گفتاری است و در Writing رسمی نباید بیاید.
When I saw how he was treating the dog, I just saw red.
وقتی دیدم با سگ چطور رفتار میکند، چشمانم را خون گرفت.
- see red when
- just saw red
- make me see red
-
keep your cool idiom
خونسردی خود را حفظ کردن
to stay calm in a stressful or provoking situation
ضدش lose your cool است. گفتاری است، ولی در Speaking برای توصیف خودتان در موقعیتهای پراسترس طبیعی است. معادل رسمیتر در نوشتار: remain calm.
It's hard to keep your cool when everyone around you is panicking.
وقتی همه دور و برت هول کردهاند، حفظ خونسردی سخت است.
- keep your cool under pressure
- lose your cool
- stay cool
-
blow off steam idiom
خود را خالی کردن؛ فشار و عصبانیت را تخلیه کردن
to get rid of anger or stress by doing something active or by talking
در بریتانیا let off steam رایجتر است و در آمریکا blow off steam؛ هر دو درستاند. معمولاً کار بیضرر مثل ورزش یا حرف زدن است. گفتاری است؛ در نوشتار از release tension استفاده کنید.
After a stressful week, I go running to blow off steam.
بعد از یک هفتهی پراسترس، برای تخلیهی فشار میروم دویدن.
- let off steam
- need to blow off steam
- blow off some steam
-
the last straw idiom
قطرهای که جام را لبریز کرد؛ حد آخر
the final problem in a series that makes you lose patience
از ضربالمثل «the straw that broke the camel's back» آمده است. معمولاً بعد از چند مشکل قبلی میآید: «That was the last straw.» در نوشتار غیررسمی و حتی روزنامه هم دیده میشود.
When the train was cancelled again, that was the last straw, so I bought a car.
وقتی قطار دوباره لغو شد، حد آخر بود و ماشین خریدم.
- be the last straw
- the final straw
- the last straw for her
-
fed up idiom
به ستوه آمده؛ کلافه و خسته (از چیزی تکراری یا آزاردهنده)
annoyed and tired of something that has gone on too long
همیشه صفت است و بعد از be / get میآید. در انگلیسی بریتانیایی with و of هر دو رایجاند. گفتاری است. برای نوشتار از dissatisfied یا weary استفاده کنید.
I'm fed up with waiting for the bus in the rain every morning.
از اینکه هر صبح زیر باران منتظر اتوبوس بمانم خسته و کلافه شدهام.
- fed up with
- be fed up of
- get fed up
-
at the end of my tether idiom C1
به آخر خط رسیده؛ دیگر طاقتم تمام شده
having no patience or strength left to deal with a problem
tether طناب کوتاهی است که حیوان را میبندد؛ وقتی طناب تمام شود دیگر نمیتوان رفت. بیشتر انگلیسی بریتانیایی است؛ در آمریکا at the end of my rope. بار احساسی سنگینتر از fed up دارد.
I'm at the end of my tether with this broken heating, and nobody will fix it.
با این شوفاژ خراب دیگر طاقتم تمام شده و هیچکس تعمیرش نمیکند.
- be at the end of your tether
- reach the end of their tether
- at the end of her tether
-
bored stiff idiom
از شدت کسالت دق کرده؛ بینهایت کسل
extremely bored
stiff در اینجا فقط تأکید است. bored to tears و bored to death هم همینقدر قویاند. گفتاری و شوخطبعانه است؛ در نوشتار رسمی extremely bored بنویسید.
I was bored stiff during the three-hour meeting.
در آن جلسهی سهساعته از کسالت دق کردم.
- be bored stiff
- bored to tears
- bored to death
-
at a loose end idiom C1
بیکار و بیبرنامه؛ کاری برای انجام دادن نداشتن
having nothing planned and not knowing what to do with your free time
کاملاً بریتانیایی است؛ آمریکاییها معمولاً at loose ends میگویند. معنیاش «بیکار» نیست (بدون کار)، بلکه «زمان آزاد داشتن و برنامه نداشتن» است. مناسب گفتگوی دوستانه.
I was at a loose end on Sunday, so I phoned an old friend.
یکشنبه بیکار و بیبرنامه بودم و به یک دوست قدیمی زنگ زدم.
- be at a loose end
- find yourself at a loose end
- at a loose end this weekend
-
get carried away idiom
از خود بیخود شدن؛ در هیجان از حد گذراندن
to become so excited that you lose control and do too much
معمولاً به شکل get / be carried away میآید و بعد از آن with + اسم. کنایهی «حواست باشد زیادهروی نکنی» هم با Don't get carried away گفته میشود.
I got carried away at the sale and spent far more than I planned.
در حراجی از خود بیخود شدم و خیلی بیشتر از برنامهام خرج کردم.
- get carried away with
- don't get carried away
- easily carried away
-
take it to heart idiom
به دل گرفتن؛ جدی گرفتن و ناراحت شدن
to be deeply affected by something someone says, especially criticism
بیشتر برای انتقاد و توهین است (ناراحت شدن)؛ ولی با advice معنی مثبت «جدی گرفتن و عمل کردن» هم دارد. معمولاً به شکل منفی Don't take it to heart برای دلداری میآید.
Don't take it to heart; he is rude to everyone.
به دل نگیر؛ او با همه بدرفتاری میکند.
- take criticism to heart
- take his words to heart
- take advice to heart
-
pull yourself together idiom
به خودت مسلط شو؛ خودت را جمعوجور کن
to control your emotions and start behaving calmly
احتیاط: وقتی به کسی که واقعاً ناراحت یا غمگین است بگویید، سرد و بیرحمانه به نظر میرسد. بهتر است بیشتر برای خود یا برای دوستی نزدیک و با لحن مهربان به کار رود. فقط گفتاری.
Take a deep breath and pull yourself together; the interview starts in five minutes.
یک نفس عمیق بکش و خودت را جمعوجور کن؛ مصاحبه پنج دقیقهی دیگر شروع میشود.
- pull yourself together
- I need to pull myself together
- get a grip
-
grin and bear it idiom
لبخند زدن و تحمل کردن؛ چارهای جز تحمل نداشتن
to accept an unpleasant situation without complaining because you cannot change it
عبارتی ثابت است (دو فعل پشت سر هم) و اغلب با have to / just میآید. کمی طعنهآمیز است و به معنی تحمل بیشکایت است. معادل فارسی: «ساختن و سوختن». در Speaking بخش ۳ برای موقعیتهای ناخوشایند خوب است.
The service was terrible, but we just had to grin and bear it.
خدمات افتضاح بود، اما چارهای جز تحمل کردن نداشتیم.
- just grin and bear it
- have to grin and bear it
- grit your teeth