۳۳ واژهB2

اصطلاح‌ها: احساسات و حال‌وهوا

Idioms: feelings and moods

این مجموعه اصطلاح‌هایی را آموزش می‌دهد که انگلیسی‌زبانان امروز واقعاً برای توصیف حال‌وهوا و احساس به کار می‌برند. هر اصطلاح علامت «گفتاری» یا «امن در نوشتار» دارد. در Speaking فقط وقتی طبیعی است از آن‌ها استفاده کنید؛ حفظ‌کردن و چپاندن چند اصطلاح در یک پاسخ نمره‌ی Lexical Resource را کم می‌کند و بی‌طبیعی به نظر می‌رسد. یک یا دو اصطلاح درست و در جای خودش از ده اصطلاح اجباری بهتر است.

  1. over the moon idiom

    بی‌اندازه خوشحال (به‌خاطر یک خبر یا اتفاق خوب)

    گفتاری Speaking

    extremely happy about something good that has just happened

    معنی تحت‌اللفظی «بالای ماه» است؛ معنی واقعی شادی شدید. گفتاری و بسیار رایج در انگلیسی بریتانیایی، معمولاً بعد از یک خبر مشخص. در Speaking برای توصیف روزی خوش خوب است؛ در نوشتار رسمی نیاورید.

    Emma was over the moon when she heard that she had won the scholarship.

    اِما وقتی شنید بورسیه را گرفته، از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید.

    • over the moon about the news
    • over the moon with the result
    • absolutely over the moon
  2. on cloud nine idiom

    روی ابرها بودن (از شادی)؛ غرق در خوشبختی

    گفتاری Speaking

    feeling blissfully happy, usually after a success or good news

    معمولاً با فعل be می‌آید (I was on cloud nine). گفتاری است و شادیِ رؤیایی و نسبتاً طولانی را می‌رساند، نه خنده‌ی لحظه‌ای. شبیه over the moon است، فقط کمی رؤیایی‌تر.

    I was on cloud nine for a whole week after I passed my driving test.

    بعد از قبولی در آزمون رانندگی یک هفته‌ی تمام روی ابرها بودم.

    • be on cloud nine
    • still on cloud nine
    • on cloud nine about
  3. on top of the world idiom

    سرِحال و خوشبخت؛ احساس اینکه دنیا را داری

    گفتاری Speaking

    feeling extremely happy, healthy and confident

    با feel یا be می‌آید. فرقش با over the moon این است که بیشتر حالِ عمومیِ عالی و پرانرژی را می‌گوید، نه واکنش به یک خبر. با on top of (مسلط بودن بر کارها) اشتباه نشود.

    After a long walk in the sunshine, I felt on top of the world.

    بعد از یک پیاده‌روی طولانی در آفتاب، حس می‌کردم دنیا را دارم.

    • feel on top of the world
    • be on top of the world
    • on top of the world today
  4. jump for joy idiom

    از شادی بال درآوردن؛ از خوشحالی از جا پریدن

    Speaking · Writing

    to be so happy that you could jump up and down

    می‌تواند واقعی (پریدن) یا فقط مجازی باشد. بعد از شادیِ ناشی از خبر یا نتیجه‌ی خوب می‌آید. بیشتر در نوشتار روایی و گفتار مجاز است و بار رسمی یا عامیانه‌ی خاصی ندارد.

    When the exam results arrived, my sister nearly jumped for joy.

    وقتی نتیجه‌ی امتحان رسید، خواهرم از خوشحالی نزدیک بود از جا بپرد.

    • jump for joy
    • leap for joy
    • jumping for joy
  5. in high spirits idiom

    سرحال و شاد؛ با روحیه‌ی عالی

    Speaking · Writing

    cheerful and full of energy, often as a group

    spirits در اینجا یعنی «روحیه» و همیشه جمع است. برای توصیف حال یک آدم یا گروه می‌آید و برخلاف over the moon، لحنِ گفتاریِ خاصی ندارد؛ در نوشتار هم درست است. ضدش: in low spirits.

    The children were in high spirits on the last day of school.

    بچه‌ها در آخرین روز مدرسه سرحال و شاد بودند.

    • be in high spirits
    • in good spirits
    • in low spirits
  6. a weight off my shoulders idiom

    سبک شدن (بعد از رفع یک نگرانی)؛ بار از دوش برداشته شدن

    Speaking · Writing

    a feeling of relief when a worry or burden has gone

    تقریباً همیشه به شکل «It was a weight off my shoulders» می‌آید و بعد از تمام شدن چیزی نگران‌کننده. به‌جای shoulders می‌توان mind هم گفت. در نوشتار کمی تصویری ولی مجاز است.

    Finishing the report was a weight off my shoulders.

    تمام کردن گزارش، باری از دوشم برداشت.

    • a weight off your shoulders
    • a weight off my mind
    • feel a weight lifted
  7. have a soft spot for idiom

    ضعف داشتن نسبت به (کسی یا چیزی)؛ علاقه‌ی خاص و مهربانانه داشتن

    Speaking · Writing

    to like someone or something in a warm, slightly irrational way

    علاقه‌ای است که منطقی نیست و اغلب با مهربانیِ اغماض‌کننده همراه است، نه عشق عاشقانه. بعد از for اسم یا ضمیر می‌آید. در Speaking درباره‌ی خانواده، مکان‌ها و سرگرمی‌ها طبیعی است.

    I've always had a soft spot for my little cousin, even when he is naughty.

    من همیشه نسبت به پسرعمویم ضعف داشته‌ام، حتی وقتی شیطنت می‌کند.

    • have a soft spot for old films
    • a soft spot for animals
    • develop a soft spot for
  8. feel blue idiom

    دلگیر و غمگین بودن؛ حال‌ودل نداشتن

    گفتاری Speaking

    to feel a little sad or low, usually for no big reason

    blue در اینجا یعنی غمگین (نه رنگ آبیِ واقعی). برای غمِ سبک و گذرا به کار می‌رود، نه افسردگی جدی؛ برای مشکل جدی از depressed استفاده کنید. گفتاری است.

    Tom felt blue after his best friend moved to another city.

    تام بعد از اینکه بهترین دوستش به شهر دیگری رفت، دلگیر بود.

    • feel a bit blue
    • feeling blue today
    • be blue
  9. a lump in my throat idiom

    بغض گلو را گرفتن

    Speaking · Writing

    a tight feeling in the throat when you are very moved or about to cry

    هم برای غم و هم برای احساسات عمیقِ خوشایند (مثلاً غرور یا وداع) به کار می‌رود. فعل معمول: have یا bring a lump to someone's throat. در نوشتار داستانی و گزارش‌های شخصی هم طبیعی است.

    I had a lump in my throat as I watched my daughter walk onto the stage.

    وقتی دخترم را روی صحنه دیدم، بغض گلویم را گرفت.

    • have a lump in your throat
    • bring a lump to my throat
    • a lump in the throat
  10. my heart sank idiom

    دلم فرو ریخت

    Speaking · Writing

    to feel sudden disappointment or dread on hearing or seeing something

    تقریباً همیشه زمان گذشته و بعد از when / as می‌آید: لحظه‌ی دیدن یا شنیدنِ خبرِ بد. معادل فارسی‌اش «دلم ریخت» است. در Speaking بخش ۲ برای تعریف یک خاطره‌ی ناخوشایند مفید است.

    My heart sank when I saw how many questions were on the exam paper.

    وقتی دیدم برگه‌ی امتحان چند سؤال دارد، دلم فرو ریخت.

    • her heart sank
    • your heart sinks
    • with a sinking heart
  11. on the verge of tears idiom

    در آستانه‌ی گریه

    Speaking · Writing

    about to cry

    verge یعنی «لبه». ساختار on the verge of + اسم / فعل-ing برای هر چیزی می‌آید که نزدیک است رخ دهد (on the verge of a breakdown / of winning). در توصیف احساسات در نوشتار هم درست است.

    She was on the verge of tears when she read the letter.

    وقتی نامه را خواند، نزدیک بود اشکش درآید.

    • be on the verge of tears
    • close to tears
    • on the verge of giving up
  12. go to pieces idiom C1

    از هم پاشیدن؛ قاطی کردن و کنترل را از دست دادن

    گفتاری Speaking

    to become so upset or nervous that you cannot cope

    برای فروپاشی روحی در برابر فشار یا شوک است، نه غمِ ساده. fall to pieces هم همین معنی را دارد. گفتاری و کمی قوی است و هم برای خود و هم برای دیگران می‌آید.

    Harry usually goes to pieces when he has to speak in front of a crowd.

    هری معمولاً وقتی باید جلوی جمع صحبت کند، دست‌وپایش را گم می‌کند.

    • go to pieces under pressure
    • fall to pieces
    • completely go to pieces
  13. an emotional rollercoaster idiom

    سفری پرفرازونشیب از احساسات؛ حال‌وهوای در نوسان

    Speaking · Writing

    a period in which your feelings keep changing between very good and very bad

    rollercoaster یعنی ترن هوایی. برای دوره‌ای است که حالتان مدام بالا و پایین می‌رود (خوشحالی و غم پشت سر هم). در Speaking طبیعی است؛ در Writing رسمی کلیشه‌ای به نظر می‌رسد و بهتر است یک بار و فقط در متن غیرآکادمیک بیاید.

    The first year of parenthood was an emotional rollercoaster.

    سال اول پدر و مادر شدن پر از فراز و نشیب احساسی بود.

    • an emotional rollercoaster
    • a rollercoaster of emotions
    • ride the emotional rollercoaster
  14. on edge idiom

    مضطرب و بی‌قرار؛ تنش‌زده و دلواپس

    Speaking · Writing

    nervous and unable to relax, often because something bad might happen

    بدون the می‌آید: on edge. با on the edge (لبه‌ی چیزی) اشتباه نشود. برای استرس و دلهره‌ی ادامه‌دار است، نه ترسِ ناگهانی. هم در گفتار و هم در نوشتار مجاز است.

    Everyone in the office has been on edge since the news about job cuts.

    از وقتی خبر تعدیل نیرو آمده، همه در اداره مضطرب و دلواپس‌اند.

    • be on edge
    • feel on edge
    • keep everyone on edge
  15. butterflies in my stomach idiom

    دلشوره‌ی هیجان‌انگیز (پیش از رویدادی مهم)

    Speaking · Writing

    a nervous, fluttery feeling before something important

    ربطی به حالت تهوع یا بیماری ندارد؛ فقط عصبی بودنِ همراه با هیجان است. معمولاً با get / have می‌آید و همیشه جمع است (butterflies، نه butterfly). در Speaking بخش ۲ برای یک تجربه‌ی هیجان‌انگیز عالی است.

    I always get butterflies in my stomach before I give a presentation.

    من همیشه قبل از ارائه دلشوره‌ی هیجان‌انگیزی دارم، انگار توی شکمم پروانه است.

    • get butterflies in your stomach
    • have butterflies
    • butterflies before an exam
  16. a bundle of nerves idiom C1

    سراپا اضطراب؛ عصبی و مضطرب تمام‌عیار

    گفتاری Speaking

    a person who is extremely nervous

    همیشه درباره‌ی آدم است (نه یک موقعیت) و با be می‌آید. از on edge قوی‌تر و گفتاری‌تر است. برای ضعف شخصیتی نیست، فقط برای حالت موقت قبل از یک رویداد.

    On the morning of her interview, Kate was a bundle of nerves.

    صبح روز مصاحبه، کیت سراپا اضطراب بود.

    • be a bundle of nerves
    • feel like a bundle of nerves
    • a bundle of nerves before the exam
  17. get cold feet idiom

    پا پس کشیدن (از ترس، درست پیش از انجام کاری مهم)

    گفتاری Speaking

    to suddenly lose the courage to do something you had planned

    برای تصمیم‌های بزرگ (خرید، قرارداد، ازدواج) و فقط وقتی کسی از تصمیمی که گرفته عقب می‌کشد. بیشتر گفتاری است. معنی تحت‌اللفظی (پای سرد) ربطی به معنی واقعی ندارد.

    Daniel nearly bought the shop, but he got cold feet at the last moment.

    دنیل نزدیک بود مغازه را بخرد، ولی در آخرین لحظه ترسید و پا پس کشید.

    • get cold feet about
    • have cold feet
    • get cold feet at the last minute
  18. out of my comfort zone idiom

    بیرون از منطقه‌ی امن و راحتی خود

    Speaking · Writing

    in a situation that feels unfamiliar and a little uncomfortable

    امروزه بسیار رایج است، حتی در مقاله‌های آموزشی و کاری؛ ولی اگر زیاد تکرار شود کلیشه‌ای به نظر می‌رسد. معمولاً ستایشِ چالش است. فعل‌های رایج: step out of / be out of.

    Speaking in front of a hundred people is completely out of my comfort zone.

    صحبت کردن جلوی صد نفر کاملاً خارج از منطقه‌ی امن من است.

    • step out of your comfort zone
    • push yourself out of your comfort zone
    • outside my comfort zone
  19. put your mind at rest idiom

    خیال کسی را راحت کردن

    Speaking · Writing

    to stop someone worrying by giving them reassurance

    ساختار: put + (someone's) mind + at rest. فاعل معمولاً یک خبر یا عمل است. در گفتار و نوشتار مؤدبانه و محترمانه است، مثلاً در پاسخ به نگرانیِ مشتری یا بیمار.

    Let me check the lock again; it will put your mind at rest.

    بگذار قفل را دوباره چک کنم؛ خیالت راحت می‌شود.

    • put my mind at rest
    • set your mind at rest
    • put your mind at ease
  20. drive me up the wall idiom C1

    دیوانه‌ام کردن؛ از شدت آزار به مرز جنون رساندن

    گفتاری Speaking

    to annoy someone so much that they feel almost crazy

    از get on my nerves قوی‌تر و شوخ‌تر است. فاعلش معمولاً رفتار یا چیزی آزاردهنده و تکراری است. گفتاری است؛ در نوشتار نیاورید. معادل بریتانیاییِ دیگر: drive me round the bend.

    My brother's loud music is driving me up the wall.

    موسیقی بلند برادرم دارد دیوانه‌ام می‌کند.

    • drive you up the wall
    • driving me up the wall
    • drive me round the bend
  21. hit the roof idiom C1

    از کوره در رفتن؛ جوش آوردن

    گفتاری Speaking

    to become suddenly and extremely angry

    خشمِ ناگهانی و بلند را می‌رساند. در انگلیسی آمریکایی بیشتر hit the ceiling می‌گویند، ولی هر دو فهمیده می‌شوند. گفتاری است. برای خشم آرام و کنترل‌شده مناسب نیست.

    Dad hit the roof when he saw the scratch on his new car.

    بابا وقتی خط‌وخش روی ماشین تازه‌اش را دید از کوره در رفت.

    • hit the roof when
    • go through the roof
    • hit the ceiling
  22. see red idiom C1

    چشمانش را خون گرفتن؛ از خشم کور شدن

    گفتاری Speaking

    to become so angry that you stop thinking clearly

    تأکیدش بر از دست دادنِ کنترل در خشم است، نه فقط داد زدن. معمولاً به شکل «I saw red» برای داستان یک خاطره می‌آید. گفتاری است و در Writing رسمی نباید بیاید.

    When I saw how he was treating the dog, I just saw red.

    وقتی دیدم با سگ چطور رفتار می‌کند، چشمانم را خون گرفت.

    • see red when
    • just saw red
    • make me see red
  23. keep your cool idiom

    خونسردی خود را حفظ کردن

    گفتاری Speaking

    to stay calm in a stressful or provoking situation

    ضدش lose your cool است. گفتاری است، ولی در Speaking برای توصیف خودتان در موقعیت‌های پراسترس طبیعی است. معادل رسمی‌تر در نوشتار: remain calm.

    It's hard to keep your cool when everyone around you is panicking.

    وقتی همه دور و برت هول کرده‌اند، حفظ خونسردی سخت است.

    • keep your cool under pressure
    • lose your cool
    • stay cool
  24. blow off steam idiom

    خود را خالی کردن؛ فشار و عصبانیت را تخلیه کردن

    گفتاری Speaking

    to get rid of anger or stress by doing something active or by talking

    در بریتانیا let off steam رایج‌تر است و در آمریکا blow off steam؛ هر دو درست‌اند. معمولاً کار بی‌ضرر مثل ورزش یا حرف زدن است. گفتاری است؛ در نوشتار از release tension استفاده کنید.

    After a stressful week, I go running to blow off steam.

    بعد از یک هفته‌ی پراسترس، برای تخلیه‌ی فشار می‌روم دویدن.

    • let off steam
    • need to blow off steam
    • blow off some steam
  25. the last straw idiom

    قطره‌ای که جام را لبریز کرد؛ حد آخر

    Speaking · Writing

    the final problem in a series that makes you lose patience

    از ضرب‌المثل «the straw that broke the camel's back» آمده است. معمولاً بعد از چند مشکل قبلی می‌آید: «That was the last straw.» در نوشتار غیررسمی و حتی روزنامه هم دیده می‌شود.

    When the train was cancelled again, that was the last straw, so I bought a car.

    وقتی قطار دوباره لغو شد، حد آخر بود و ماشین خریدم.

    • be the last straw
    • the final straw
    • the last straw for her
  26. fed up idiom

    به ستوه آمده؛ کلافه و خسته (از چیزی تکراری یا آزاردهنده)

    گفتاری Speaking

    annoyed and tired of something that has gone on too long

    همیشه صفت است و بعد از be / get می‌آید. در انگلیسی بریتانیایی with و of هر دو رایج‌اند. گفتاری است. برای نوشتار از dissatisfied یا weary استفاده کنید.

    I'm fed up with waiting for the bus in the rain every morning.

    از اینکه هر صبح زیر باران منتظر اتوبوس بمانم خسته و کلافه شده‌ام.

    • fed up with
    • be fed up of
    • get fed up
  27. at the end of my tether idiom C1

    به آخر خط رسیده؛ دیگر طاقتم تمام شده

    Speaking · Writing

    having no patience or strength left to deal with a problem

    tether طناب کوتاهی است که حیوان را می‌بندد؛ وقتی طناب تمام شود دیگر نمی‌توان رفت. بیشتر انگلیسی بریتانیایی است؛ در آمریکا at the end of my rope. بار احساسی سنگین‌تر از fed up دارد.

    I'm at the end of my tether with this broken heating, and nobody will fix it.

    با این شوفاژ خراب دیگر طاقتم تمام شده و هیچ‌کس تعمیرش نمی‌کند.

    • be at the end of your tether
    • reach the end of their tether
    • at the end of her tether
  28. bored stiff idiom

    از شدت کسالت دق کرده؛ بی‌نهایت کسل

    گفتاری Speaking

    extremely bored

    stiff در اینجا فقط تأکید است. bored to tears و bored to death هم همین‌قدر قوی‌اند. گفتاری و شوخ‌طبعانه است؛ در نوشتار رسمی extremely bored بنویسید.

    I was bored stiff during the three-hour meeting.

    در آن جلسه‌ی سه‌ساعته از کسالت دق کردم.

    • be bored stiff
    • bored to tears
    • bored to death
  29. at a loose end idiom C1

    بیکار و بی‌برنامه؛ کاری برای انجام دادن نداشتن

    گفتاری Speaking

    having nothing planned and not knowing what to do with your free time

    کاملاً بریتانیایی است؛ آمریکایی‌ها معمولاً at loose ends می‌گویند. معنی‌اش «بیکار» نیست (بدون کار)، بلکه «زمان آزاد داشتن و برنامه نداشتن» است. مناسب گفتگوی دوستانه.

    I was at a loose end on Sunday, so I phoned an old friend.

    یکشنبه بیکار و بی‌برنامه بودم و به یک دوست قدیمی زنگ زدم.

    • be at a loose end
    • find yourself at a loose end
    • at a loose end this weekend
  30. get carried away idiom

    از خود بی‌خود شدن؛ در هیجان از حد گذراندن

    Speaking · Writing

    to become so excited that you lose control and do too much

    معمولاً به شکل get / be carried away می‌آید و بعد از آن with + اسم. کنایه‌ی «حواست باشد زیاده‌روی نکنی» هم با Don't get carried away گفته می‌شود.

    I got carried away at the sale and spent far more than I planned.

    در حراجی از خود بی‌خود شدم و خیلی بیشتر از برنامه‌ام خرج کردم.

    • get carried away with
    • don't get carried away
    • easily carried away
  31. take it to heart idiom

    به دل گرفتن؛ جدی گرفتن و ناراحت شدن

    Speaking · Writing

    to be deeply affected by something someone says, especially criticism

    بیشتر برای انتقاد و توهین است (ناراحت شدن)؛ ولی با advice معنی مثبت «جدی گرفتن و عمل کردن» هم دارد. معمولاً به شکل منفی Don't take it to heart برای دلداری می‌آید.

    Don't take it to heart; he is rude to everyone.

    به دل نگیر؛ او با همه بدرفتاری می‌کند.

    • take criticism to heart
    • take his words to heart
    • take advice to heart
  32. pull yourself together idiom

    به خودت مسلط شو؛ خودت را جمع‌وجور کن

    گفتاری Speaking

    to control your emotions and start behaving calmly

    احتیاط: وقتی به کسی که واقعاً ناراحت یا غمگین است بگویید، سرد و بی‌رحمانه به نظر می‌رسد. بهتر است بیشتر برای خود یا برای دوستی نزدیک و با لحن مهربان به کار رود. فقط گفتاری.

    Take a deep breath and pull yourself together; the interview starts in five minutes.

    یک نفس عمیق بکش و خودت را جمع‌وجور کن؛ مصاحبه پنج دقیقه‌ی دیگر شروع می‌شود.

    • pull yourself together
    • I need to pull myself together
    • get a grip
  33. grin and bear it idiom

    لبخند زدن و تحمل کردن؛ چاره‌ای جز تحمل نداشتن

    Speaking

    to accept an unpleasant situation without complaining because you cannot change it

    عبارتی ثابت است (دو فعل پشت سر هم) و اغلب با have to / just می‌آید. کمی طعنه‌آمیز است و به معنی تحمل بی‌شکایت است. معادل فارسی: «ساختن و سوختن». در Speaking بخش ۳ برای موقعیت‌های ناخوشایند خوب است.

    The service was terrible, but we just had to grin and bear it.

    خدمات افتضاح بود، اما چاره‌ای جز تحمل کردن نداشتیم.

    • just grin and bear it
    • have to grin and bear it
    • grit your teeth
پشتیبانی