fry
UK/fraɪ/
US/fraɪ/
-ing fryingpast friedhe/she/it friespast participle fried
معنی fry به فارسی
۱سرخ کردن (در روغن)
Meaning of fry
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 COOK IN OIL verb [T, I] B1
to make food ready to eat by putting it in very hot oil
فارسیسرخ کردن (در روغن)
-
Fry the onions slowly until they turn golden.
پیاز را آرام سرخ کنید تا طلایی شود.
همآیندها collocations- fry in oil
- fry an egg
- fry until golden
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با fry
- frying pan ماهیتابه، تابهآشپزی و آشپزخانه
- fry up (سریع و سرپایی) سرخ کردن، تفت دادنافعال عبارتی: غذا و خوردن (B1)
خانوادهی واژه
- fried