۳۰ واژهC1

فعل‌های دقیق به‌جای get، make و do

Precise verbs for band 7+

  1. exacerbate verb · /ɪɡˈzæsəbeɪt/

    بدتر کردن؛ تشدید کردن (مشکلی که از قبل هست)

    فقط برای چیز بدی به کار می‌رود که از قبل وجود دارد؛ exacerbate the benefits غلط است. ساده‌ترش make worse یا worsen است. تکیه روی هجای دوم است: ig-ZAS-er-bate.

    Cutting bus services would only exacerbate congestion in the city centre.

    کم کردن خدمات اتوبوس فقط ترافیک مرکز شهر را بدتر می‌کند.

    • exacerbate the problem
    • further exacerbate
    • exacerbate inequality
    • be exacerbated by
  2. alleviate verb · /əˈliːvieɪt/

    کاهش دادن؛ تسکین دادن (درد، فقر، فشار)

    alleviate یعنی «سبک‌تر کردن»، نه «از بین بردن»؛ اگر مشکل کاملاً حل می‌شود eliminate بنویس. مفعولش همیشه خودِ مشکل است: alleviate poverty، نه alleviate the poor.

    Building more affordable homes could help alleviate pressure on the rental market.

    ساختن خانه‌های ارزان‌تر می‌تواند به کم شدن فشار بر بازار اجاره کمک کند.

    • alleviate poverty
    • alleviate pressure on
    • help (to) alleviate
    • alleviate symptoms
  3. mitigate verb · /ˈmɪtɪɡeɪt/

    کاستن از شدت یا آسیبِ (چیزی)

    فرقش با alleviate: mitigate بیشتر با «اثر» و «خطر» می‌آید (the impact، the risk) و alleviate با رنج و فشار. mitigate against را به کار نبر؛ بسیاری از ویراستاران آن را غلط می‌دانند.

    Planting trees along busy roads can mitigate the effects of air pollution.

    کاشتن درخت در کنار جاده‌های شلوغ می‌تواند از اثرات آلودگی هوا بکاهد.

    • mitigate the effects of
    • mitigate the risk
    • mitigate the impact of
    • measures to mitigate
  4. foster verb · /ˈfɒstə/

    پرورش دادن؛ تقویت کردن (رابطه، مهارت، حس)

    بیشتر برای پرورش تدریجی چیزهای مثبت است؛ در معنی منفی هم می‌آید (foster resentment، foster dependency)، ولی برای جرم و خشونت معمولاً fuel یا encourage می‌گویند (fuel crime). معنی دیگرش «سرپرستی موقت کودک» است: foster parents.

    Group projects can foster a sense of responsibility among students.

    پروژه‌های گروهی می‌توانند حس مسئولیت را در دانش‌آموزان پرورش دهند.

    • foster creativity
    • foster a sense of community
    • foster cooperation
    • foster good relations
  5. curb verb · /kɜːb/

    مهار کردن؛ محدود کردن (چیز نامطلوب)

    مفعولش رفتار یا چیزی است که می‌خواهیم کمش کنیم، نه آدم: curb smoking، نه curb smokers. در نقش اسم هم می‌آید: a curb on spending. ساده‌ترش limit یا control است.

    The government introduced new taxes to curb the use of plastic bags.

    دولت برای مهار مصرف کیسه‌های پلاستیکی مالیات‌های جدیدی وضع کرد.

    • curb emissions
    • curb spending
    • curb the spread of
    • measures to curb
  6. outweigh verb · /ˌaʊtˈweɪ/

    بیشتر بودن (از نظر وزن یا اهمیت)؛ چربیدن بر

    خطای رایج: The advantages are outweigh ✗ یا outweigh than ✗. outweigh خودش فعل است و مستقیم مفعول می‌گیرد: A outweighs B. با far یا clearly تقویتش کن، نه با very.

    In my view, the benefits of remote work far outweigh its drawbacks.

    به نظر من، مزایای دورکاری خیلی بیشتر از معایبش است.

    • far outweigh
    • outweigh the risks
    • the benefits outweigh the drawbacks
    • be outweighed by
  7. hinder verb · /ˈhɪndə/

    مانع پیشرفت شدن؛ کُند کردن

    hinder یعنی کار را سخت‌تر یا کُندتر می‌کند، نه اینکه کاملاً متوقفش کند؛ برای توقف کامل prevent بنویس. اسمش hindrance است.

    A lack of reliable internet can seriously hinder students' progress.

    نبودِ اینترنت مطمئن می‌تواند به‌طور جدی مانع پیشرفت دانش‌آموزان شود.

    • hinder progress
    • hinder development
    • seriously hinder
    • hinder sb from doing sth
  8. fuel verb · /ˈfjuːəl/

    دامن زدن به؛ تشدید کردن

    در انگلیسی بریتانیایی fuelled و fuelling با دو l نوشته می‌شود (آمریکایی: fueled). بیشتر برای احساس، شایعه، تقاضا و تورم به کار می‌رود.

    Rising rents have fuelled anger among young people in the capital.

    بالا رفتن اجاره‌ها به خشم جوانان در پایتخت دامن زده است.

    • fuel speculation
    • fuel inflation
    • fuel demand for
    • fuel fears
  9. trigger verb · /ˈtrɪɡə/

    باعث شدن (ناگهانی)؛ به راه انداختن

    trigger برای علتی است که مثل ماشه، اتفاقی ناگهانی را شروع می‌کند. برای علت‌های تدریجی و بلندمدت lead to یا contribute to طبیعی‌تر است.

    The decision to close the factory triggered a wave of protests.

    تصمیم به تعطیلی کارخانه موجی از اعتراض به راه انداخت.

    • trigger a crisis
    • trigger a debate
    • trigger a reaction
    • be triggered by
  10. prompt verb · /prɒmpt/

    واداشتن؛ باعث شدن (که کسی کاری بکند)

    الگو: prompt someone to do (نه prompt someone doing). در نقش صفت معنی «فوری» دارد: a prompt reply.

    The accident prompted the council to lower the speed limit.

    این تصادف شورای شهر را وادار کرد سرعت مجاز را پایین بیاورد.

    • prompt sb to do sth
    • prompt a debate
    • prompt calls for
    • prompt concern
  11. stem from phrasal verb

    ناشی شدن از؛ ریشه داشتن در

    مجهول نمی‌شود: is stemmed from ✗. ترتیب را هم درست بگذار: «نتیجه» فاعل است و «علت» بعد از from می‌آید. ساده‌ترش come from یا be caused by است.

    Many of the city's problems stem from poor planning in the 1980s.

    بسیاری از مشکلات شهر از برنامه‌ریزی ضعیف در دهه‌ی ۱۹۸۰ ناشی می‌شود.

    • stem largely from
    • stem directly from
    • stem from a lack of
  12. entail verb · /ɪnˈteɪl/

    مستلزم بودن؛ در بر داشتن

    رسمی‌ترِ involve است و شکل استمراری ندارد: is entailing ✗. بعدش اسم یا ‎-ing می‌آید، نه to + فعل.

    Moving abroad entails more paperwork than most people expect.

    مهاجرت به خارج، بیش از آنچه بیشتر مردم انتظار دارند، کاغذبازی دارد.

    • entail risks
    • entail a lot of work
    • what the job entails
    • entail doing sth
  13. bolster verb · /ˈbəʊlstə/

    تقویت کردن؛ پشتیبانی کردن (از اعتماد، اقتصاد، استدلال)

    bolster بیشتر برای چیز انتزاعیِ ضعیف یا در خطر است. برای «تقویت عضله» یا «تقویت زبان» مناسب نیست؛ آنجا strengthen یا improve بگو.

    Real examples will bolster your argument more than general statements.

    مثال‌های واقعی بیشتر از جمله‌های کلی استدلالت را تقویت می‌کنند.

    • bolster confidence
    • bolster the economy
    • bolster an argument
    • bolster support for
  14. erode verb · /ɪˈrəʊd/

    فرسودن؛ کم‌کم از بین بردن

    کلید معنی «تدریجی بودن» است، مثل فرسایش خاک. برای آسیب ناگهانی destroy یا damage بنویس. اسمش erosion است.

    Repeated broken promises have gradually eroded public trust in politicians.

    وعده‌های شکسته‌ی پی‌درپی به‌تدریج اعتماد عمومی به سیاستمداران را از بین برده است.

    • erode trust
    • erode confidence
    • gradually erode
    • erode privacy
  15. diminish verb · /dɪˈmɪnɪʃ/

    کم شدن یا کم کردن (اندازه، اهمیت، اثر)

    هم بدون مفعول می‌آید هم با مفعول: Interest diminished. / This diminished interest. برای عددهای نمودار در Task 1 بهتر است fall یا decrease بنویسی.

    The importance of handwriting has diminished as more people type.

    با تایپ کردن افراد بیشتر، اهمیت دست‌خط کمتر شده است.

    • diminish the importance of
    • greatly diminish
    • diminishing returns
    • a diminished role
  16. compromise verb · /ˈkɒmprəmaɪz/

    به خطر انداختن؛ خدشه وارد کردن به (امنیت، کیفیت، اصول)

    فارسی‌زبان‌ها compromise را فقط «مصالحه» می‌شناسند. وقتی مفعول مستقیم دارد (compromise safety) معنی منفیِ «به خطر انداختن» می‌دهد. «مصالحه کردن» با on می‌آید: compromise on the price.

    Weak passwords can compromise the security of the whole network.

    گذرواژه‌های ضعیف می‌توانند امنیت کل شبکه را به خطر بیندازند.

    • compromise safety
    • compromise quality
    • compromise your principles
    • be compromised by
  17. allocate verb · /ˈæləkeɪt/

    اختصاص دادن (پول، زمان، منابع)

    الگوی اصلی allocate something to someone/something است. ساده‌ترش give یا set aside است، ولی allocate برای بودجه و منابع دقیق‌تر است و در Task 2 درباره‌ی هزینه‌های دولت زیاد به کار می‌آید.

    The city allocated a larger share of its budget to public transport.

    شهر سهم بیشتری از بودجه‌اش را به حمل‌ونقل عمومی اختصاص داد.

    • allocate funds to
    • allocate resources
    • allocate time for
    • be allocated to
  18. advocate verb · /ˈædvəkeɪt/

    حمایت کردن (علنی) از؛ طرفداری کردن از

    فعلش با /eɪt/ تمام می‌شود و اسمش (طرفدار، وکیل‌مدافع) با /ət/. در انگلیسی بریتانیایی رسمی معمولاً بدون for می‌آید (advocate reform)؛ advocate for بیشتر آمریکایی است.

    Some experts advocate a four-day working week.

    بعضی کارشناسان از هفته‌ی کاری چهارروزه دفاع می‌کنند.

    • advocate a policy
    • strongly advocate
    • advocate (doing) sth
    • advocate for change
  19. dismiss verb · /dɪsˈmɪs/

    رد کردن؛ جدی نگرفتن (ایده یا ادعا)

    الگوی پرکاربرد: dismiss something as + صفت یا اسم (dismiss it as nonsense). معنی دیگرش «اخراج کردن» است که از بافت معلوم می‌شود.

    It would be a mistake to dismiss these concerns as exaggerated.

    اشتباه است که این نگرانی‌ها را اغراق‌آمیز بدانیم و جدی نگیریم.

    • dismiss an idea
    • dismiss sth as
    • dismiss concerns
    • be quick to dismiss
  20. overlook verb · /ˌəʊvəˈlʊk/

    نادیده گرفتن؛ از قلم انداختن (ناخواسته)

    overlook (ندیدن ناخواسته) را با oversee (نظارت کردن) قاطی نکن. اگر عمداً نادیده می‌گیری، ignore دقیق‌تر است. معنی دیگرش «مشرف بودن» است: a room overlooking the sea.

    One factor that is often overlooked is the cost of maintenance.

    یکی از عواملی که اغلب نادیده گرفته می‌شود هزینه‌ی نگهداری است.

    • often overlooked
    • overlook the fact that
    • easy to overlook
    • should not be overlooked
  21. tackle verb · /ˈtækl/

    مقابله کردن با؛ دست‌وپنجه نرم کردن با (مشکل)

    در Task 2 به‌جای solve بهتر است، چون ادعا نمی‌کنی مشکل کاملاً حل می‌شود. با مشکل و موضوع می‌آید، نه با آدم (جز در ورزش).

    Governments must work together to tackle plastic waste in the oceans.

    دولت‌ها باید با هم همکاری کنند تا با زباله‌ی پلاستیکی در اقیانوس‌ها مقابله کنند.

    • tackle a problem
    • tackle unemployment
    • tackle the root causes of
    • effectively tackle
  22. reap verb · /riːp/

    بهره بردن؛ (ثمره‌ی چیزی را) چیدن

    تقریباً همیشه با benefits، rewards یا profits می‌آید؛ reap a result یا reap knowledge طبیعی نیست. جانشین دقیق‌ترِ get the benefits است.

    Students who read widely reap the benefits in every subject.

    دانش‌آموزانی که زیاد و متنوع می‌خوانند در همه‌ی درس‌ها از ثمره‌اش بهره می‌برند.

    • reap the benefits of
    • reap the rewards
    • reap what you sow
  23. secure verb · /sɪˈkjʊə/

    به دست آوردن (با تلاش)؛ تضمین کردن

    جانشین دقیق get وقتی چیزی را با تلاش و رقابت به دست می‌آوری. secure a scholarship درست است، ولی secure a cold یا secure a present معنی ندارد.

    She managed to secure a scholarship after three rejections.

    او بعد از سه بار رد شدن، توانست بورسیه بگیرد.

    • secure funding
    • secure a job
    • secure a place at
    • secure a deal
  24. facilitate verb · /fəˈsɪlɪteɪt/

    تسهیل کردن؛ آسان‌تر کردن (فرایند)

    مفعولش فرایند است، نه آدم: facilitate learning درست است ولی facilitate students to learn ✗؛ به‌جایش بنویس help students learn یا enable students to learn.

    Shared online documents facilitate communication between team members.

    سندهای آنلاین مشترک ارتباط بین اعضای تیم را آسان‌تر می‌کنند.

    • facilitate learning
    • facilitate communication
    • facilitate access to
    • facilitate trade
  25. perceive verb · /pəˈsiːv/

    تلقی کردن؛ برداشت کردن

    الگوهای اصلی be perceived as و be perceived to be است. جانشین دقیقِ see ... as؛ نشان می‌دهد درباره‌ی «برداشت مردم» حرف می‌زنی، نه واقعیت. perceived benefits یعنی مزایایی که مردم فکر می‌کنند وجود دارد.

    Vocational courses are still perceived as a second-best option in many countries.

    در بسیاری از کشورها، دوره‌های فنی‌وحرفه‌ای هنوز گزینه‌ی درجه‌دوم تلقی می‌شوند.

    • be perceived as
    • widely perceived as
    • perceived benefits
    • the way we perceive
  26. deem verb · /diːm/

    دانستن؛ تشخیص دادن (رسمی)

    رسمی است و بیشتر مجهول می‌آید. بعدش مستقیم صفت یا اسم می‌آید: deemed unnecessary. شکل deemed as رایج است ولی در نوشتار رسمی بهتر است as را حذف کنی. در گفتار روزمره به‌جایش think یا consider بگو.

    The building was deemed unsafe and closed to the public.

    ساختمان ناامن تشخیص داده شد و به روی مردم بسته شد.

    • be deemed unsafe
    • deem it necessary to
    • deemed appropriate
    • deem sth acceptable
  27. envisage verb · /ɪnˈvɪzɪdʒ/

    تصور کردن؛ پیش‌بینی کردن (آینده)

    بریتانیایی است؛ آمریکایی‌ها envision می‌گویند. بعدش ‎-ing یا that می‌آید، نه to + فعل: envisage working abroad، نه envisage to work.

    Few people envisaged how quickly smartphones would change daily life.

    کمتر کسی تصور می‌کرد گوشی‌های هوشمند چقدر سریع زندگی روزمره را تغییر می‌دهند.

    • envisage a future in which
    • envisage doing sth
    • it is envisaged that
    • difficult to envisage
  28. convey verb · /kənˈveɪ/

    رساندن؛ منتقل کردن (پیام، حس، معنی)

    جانشین دقیق show یا give وقتی درباره‌ی پیام و معنی حرف می‌زنی. گیرنده با to می‌آید: convey information to someone.

    A good photograph can convey emotion more powerfully than words.

    یک عکس خوب می‌تواند احساس را قوی‌تر از کلمات منتقل کند.

    • convey a message
    • convey meaning
    • convey the impression that
    • convey emotion
  29. exert verb · /ɪɡˈzɜːt/

    اعمال کردن (فشار، نفوذ)

    فقط با چند اسم محدود می‌آید: pressure، influence، control، force. exert an effect ✗ (بگو have an effect). «اعمال فشار» را با make ترجمه نکن: make pressure ✗ ← exert/put pressure on.

    Large food companies exert considerable influence on what children eat.

    شرکت‌های بزرگ مواد غذایی نفوذ قابل‌توجهی بر آنچه کودکان می‌خورند اعمال می‌کنند.

    • exert pressure on
    • exert influence on/over
    • exert control over
    • exert oneself
  30. boast verb · /bəʊst/

    دارا بودن (چیزی که مایه‌ی افتخار است)

    دو معنی دارد: با مفعول مستقیم یعنی «داشتن چیزی خوب» (برای مکان‌ها و سازمان‌ها)؛ با about یا of یعنی «لاف زدن» (برای آدم‌ها، منفی). The city boasts a new stadium مثبت است؛ He boasts about his car منفی.

    The town boasts one of the oldest libraries in the region.

    این شهر یکی از قدیمی‌ترین کتابخانه‌های منطقه را دارد.

    • boast a population of
    • boast excellent facilities
    • boast about/of sth
پشتیبانی