bored
UK/bɔːd/
US/bɔːrd/
معنی bored به فارسی
۱کسل؛ حوصلهسررفته
Meaning of bored
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 NOT INTERESTED adjective A2
unhappy because you have nothing to do or what you are doing is not interesting
فارسیکسل؛ حوصلهسررفته
-
The children got bored after an hour in the car.
بچهها بعد از یک ساعت در ماشین حوصلهشان سر رفت.
همآیندها collocations- get bored
- bored with
- bored to death
متضاد interested, engaged
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با bored
- bored with حوصلهاش سر رفته از، خسته از (تکراری بودن)صفت + حرف اضافه: ترکیبهای ثابتی مثل interested in و good at
- bored stiff از شدت کسالت دق کرده؛ بینهایت کسلاصطلاحها: احساسات و حالوهوا