crash
-ing crashingpast crashedhe/she/it crashespast participle crashed
معنی crash به فارسی
۱از کار افتادن ناگهانی (برنامه یا رایانه)۲تصادف
Meaning of crash
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 COMPUTER verb [I] B1
to stop working suddenly, when you talk about a computer or a program
فارسیاز کار افتادن ناگهانی (برنامه یا رایانه)
-
The app keeps crashing whenever I open the camera.
هر وقت دوربین را باز میکنم برنامه از کار میافتد.
همآیندها collocations- the app crashes
- the computer crashed
- keeps crashing
- a system crash
-
-
2 ACCIDENT noun [C] B1
an accident when a car or another vehicle hits something
فارسیتصادف
-
Tom was not hurt in the car crash yesterday.
تام در تصادف دیروز آسیب ندید.
هممعنی wreck واژههای تعریف vehicle
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با crash
- crash and burn بهطور فاجعهباری شکست خوردناصطلاحها: موفقیت، شکست و شانس