die
UK/daɪ/
US/daɪ/
-ing dyingpast diedhe/she/it diespast participle died
معنی die به فارسی
۱مردن، از بین رفتن
Meaning of die
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 STOP LIVING verb [I] A2
to stop being alive, as a person, animal or plant does
فارسیمردن، از بین رفتن
-
My plants died because I forgot to water them.
گیاهانم خشک شدند، چون یادم رفت آبشان بدهم.
همآیندها collocations- die of
- die young
واژههای تعریف illness
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با die
- die out منقرض شدن، کمکم از بین رفتن (گونه، سنت، زبان)افعال عبارتی: طبیعت و محیطزیست (B2)
- die off (گروه بزرگی از جانداران) یکییکی و دستهجمعی مردنافعال عبارتی: طبیعت و محیطزیست (B2)
- Old habits die hard عادتهای قدیمی بهسختی ترک میشوندفرهنگ و سنت
- die down کمکم ضعیفتر و آرامتر شدن (طوفان، سر و صدا، هیجان)تفاوتهای ظریف: تغییر، افزایش و کاهش