kick

verbnoun A2
UK/kɪk/ US/kɪk/

-ing kickingpast kickedhe/she/it kickspast participle kicked

معنی kick به فارسی

۱لگد زدن، با پا زدن۲ضربه با پا، شوت۳لگد پراندن، پا زدن

Meaning of kick

معانی رایج این واژه برای زبان‌آموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.

  1. 1 HIT WITH FOOT verb [T] A2

    to hit a person, a ball or a thing with your foot

    فارسیلگد زدن، با پا زدن

    • He kicked the ball into the goal.

      او توپ را با پا به داخل دروازه زد.

    هم‌آیندها collocations
    • kick the ball
    • kick off

    واژه‌های تعریف foot

  2. 2 FOOT HIT noun [C] A2

    a quick hit with the foot, for example to a ball

    فارسیضربه با پا، شوت

    • Tom gave the ball a hard kick across the field.

      تام یک ضربه محکم به توپ زد و آن را به آن طرف زمین فرستاد.

    واژه‌های تعریف foot

  3. 3 MOVE LEGS verb [I] A2

    to move your legs quickly and sharply in the air or water

    فارسیلگد پراندن، پا زدن

    • The baby kicked her legs and laughed happily.

      نوزاد پاهایش را تکان می‌داد و با خوشحالی می‌خندید.

    واژه‌های تعریف sharply

عبارت‌ها و فعل‌های چندبخشی با kick

پشتیبانی