kill
UK/kɪl/
US/kɪl/
-ing killingpast killedhe/she/it killspast participle killed
معنی kill به فارسی
۱کشتن، از بین بردن
Meaning of kill
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 CAUSE DEATH verb [T] A2
to make a person, animal or plant stop living, so that it is dead
فارسیکشتن، از بین بردن
-
Too much sun can kill young plants.
آفتاب زیاد میتواند گیاهان جوان را از بین ببرد.
همآیندها collocations- be killed in an accident
- kill time
متضاد save واژههای تعریف weapon
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با kill
- kill off (جانداران یا میکروبها را) تماماً از بین بردنافعال عبارتی: طبیعت و محیطزیست (B2)
- kill time وقتکشی کردن، وقت را سر کردناصطلاحها: زمان، سرعت و تغییر
- make a killing سود کلان بردن؛ بهسرعت پول زیادی درآوردناصطلاحها: پول و ارزش
خانوادهی واژه
- killer