common
UK/ˈkɒmən/
US/ˈkɑːmən/
معنی common به فارسی
۱رایج، معمول۲مشترک
Meaning of common
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 OFTEN FOUND adjective A2
usual and normal, because many people or things are like this
فارسیرایج، معمول
-
Smith is a very common surname in Britain.
اسمیت نام خانوادگی خیلی رایجی در بریتانیاست.
همآیندها collocations- a common name
- a common mistake
- in common
متضاد rare
-
-
2 SHARED adjective B1
belonging to or used by two or more people or things together
فارسیمشترک
-
Emma and Tom have a common interest in music.
اما و تام علاقهی مشترکی به موسیقی دارند.
هممعنی mutual متضاد separate, individual
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با common
- common sense عقل سلیم، درک عمومیواژههای پایهی B1 (۲)
- in common (چیز) مشترک داشتنگپوگفت و معاشرت
- have a lot in common وجوه مشترک زیادی داشتنروابط و احساسات
- find common ground نقطهی مشترک پیدا کردنهمنشینهای قوی: فعل + اسم و صفت + اسم
- increasingly common روزبهروز رایجترقیدهای تشدید: highly unlikely، strongly disagree
- a common misconception تصور غلط رایجهمنشینهای قوی: فعل + اسم و صفت + اسم