experience
معنی experience به فارسی
۱تجربه، سابقه (کار)۲تجربه، رویداد۳تجربه کردن، دیدن
Meaning of experience
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 PAST WORK noun [U] A2
what you learn from doing something many times, such as working at a job
فارسیتجربه، سابقه (کار)
-
Do you have any experience of working with children?
تجربهی کار با بچهها را داری؟
همآیندها collocations- work experience
- have experience
- a lot of experience
-
-
2 EVENT noun [C] B1
something that happens to you, or something you do, that you remember
فارسیتجربه، رویداد
-
Our trip to the mountains was an amazing experience for the whole family.
سفر ما به کوهستان برای تمام خانواده تجربهای شگفتانگیز بود.
هممعنی episode
-
-
3 FEEL OR MEET verb [T] B1
to have something happen to you, or to feel it
فارسیتجربه کردن، دیدن
-
Many people experience problems when they first live in a new country.
بسیاری از مردم وقتی برای اولین بار در یک کشور جدید زندگی میکنند، مشکلاتی را تجربه میکنند.
هممعنی undergo
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با experience
- in my experience طبق تجربهی من؛ از تجربهی خودمنظر دادن، موافقت و مخالفت
- work experience سابقهی کارمصاحبهی شغلی و درخواست کار
- relevant experience سابقهی مرتبطمصاحبهی شغلی و درخواست کار
- gain experience تجربه کسب کردن، تجربه به دست آوردنهمنشینی فعل + اسم: ترکیبهایی که باید همینطور بگویید
- a once-in-a-lifetime experience تجربهای که فقط یک بار در عمر پیش میآیدگردشگری
- From my own experience از تجربهی خودم، طبق تجربهی شخصیاماقتصاد
- a wealth of experience تجربهی فراوان؛ گنجینهای از تجربهسالمندی