stop
-ing stoppingpast stoppedhe/she/it stopspast participle stopped
معنی stop به فارسی
۱ایستادن، متوقف شدن۲متوقف کردن، دست کشیدن از۳ایستگاه
Meaning of stop
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 NOT MOVE verb [I, T] A1
to not move any more, or to make a car, bus or train do this
فارسیایستادن، متوقف شدن
-
The bus stops near my house.
اتوبوس نزدیک خانهی ما میایستد.
همآیندها collocations- bus stop
- stop talking
- stop the car
-
-
2 END verb [T] + doing A1
to not do something any more, or to make something end
فارسیمتوقف کردن، دست کشیدن از
-
Please stop talking and listen to the teacher.
لطفاً حرف زدن را تمام کنید و به معلم گوش دهید.
هممعنی discontinue, quit متضاد start
-
-
3 BUS PLACE noun [C] A1
a place where a bus or train waits for people to get on or off
فارسیایستگاه
-
Get off at the third stop and walk to the park.
در ایستگاه سوم پیاده شو و تا پارک برو.
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با stop
- bus stop ایستگاه اتوبوسحملونقل و آدرسپرسی
- I think I've missed my stop فکر میکنم ایستگاهم را رد کردهام.حملونقل و آدرسپرسی
- stop over (در مسیر سفر) یک شب یا چند ساعت توقف کردنافعال عبارتی: سفر و حملونقل (B1)
- stop off (در میانهی راه) کوتاه توقف کردن و سر زدنافعال عبارتی: سفر و حملونقل (B1)
- The heating has stopped working گرمایش از کار افتاده است.پست، ارسال و تعمیرات
- pull out all the stops از هیچ تلاشی دریغ نکردن؛ تمام توان را به کار گرفتناصطلاحها: کار و تلاش
خانوادهی واژه
- stopper
- stoppage
- non-stop