start
-ing startingpast startedhe/she/it startspast participle started
معنی start به فارسی
۱شروع کردن، شروع شدن۲شروع، آغاز۳روشن کردن، راه انداختن
Meaning of start
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 BEGIN verb [I/T] A1
to begin to happen, or to begin to do something
فارسیشروع کردن، شروع شدن
-
The class starts at nine.
کلاس ساعت نه شروع میشود.
همآیندها collocations- start work
- start again
- start a business
-
-
2 FIRST MOMENT noun [C] A2
the first moment of a film, a game or a trip, when nothing has happened yet
فارسیشروع، آغاز
-
We watched the start of the film together.
ما شروع فیلم را با هم تماشا کردیم.
-
-
3 TURN ON verb [T] A2
to turn a key or push a button so that a car or machine begins to work
فارسیروشن کردن، راه انداختن
-
Tom tried to start the car, but it was cold.
تام سعی کرد ماشین را روشن کند، اما هوا سرد بود.
متضاد stop
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با start
- Shall we get started? شروع کنیم؟محل کار و جلسهها
- When would you be able to start? کی میتوانید شروع کنید؟مصاحبهی شغلی و درخواست کار
- let me start by اجازه بدهید با ... شروع کنمزبان سخنرانی و سمینار
- start out (کار یا حرفه) را با نقش یا جایگاهی مشخص شروع کردنافعال عبارتی: کار و حرفه (B2)
- start over از نو شروع کردن، از صفر شروع کردنافعال عبارتی: برنامه و تغییر (B2)
- get off to a flying start شروع درخشانی داشتناصطلاحها: موفقیت، شکست و شانس
- start from scratch از صفر شروع کردناصطلاحها: زمان، سرعت و تغییر
- a head start شروع زودتر و برتری اولیهعبارتهای تصویری امن برای نوشتار
خانوادهی واژه
- starter
- starting