stand
-ing standingpast stoodhe/she/it standspast participle stood
معنی stand به فارسی
۱ایستادن، سرپا بودن۲بلند شدن، از جا برخاستن۳قرار داشتن، واقع شدن
Meaning of stand
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 BE UPRIGHT verb [I] A2
to be on your feet and not sitting, with your legs holding up your body
فارسیایستادن، سرپا بودن
-
We had to stand on the bus all the way home.
مجبور شدیم تا خانه در اتوبوس سرپا بایستیم.
همآیندها collocations- stand up
- stand in a queue
- stand still
متضاد sit, lie واژههای تعریف feet
-
-
2 RISE UP verb [I] A2
to move from a seat or bed so that you are on your feet
فارسیبلند شدن، از جا برخاستن
-
Please stand up when the teacher comes into the room.
لطفاً وقتی معلم وارد کلاس میشود بلند شوید.
هممعنی rise واژههای تعریف feet
-
-
3 BE IN PLACE verb [I] B1
to be in a place or position, often for a long time
فارسیقرار داشتن، واقع شدن
-
The old church stands on top of the hill.
کلیسای قدیمی بالای تپه قرار دارد.
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با stand
- stand up از جا بلند شدن و ایستادنافعال عبارتی: ضروریهای پایه (A2)
- stand for (مخفف) به معنی … بودنافعال عبارتی: ضروریهای متوسط (B1)
- standing order دستور پرداخت دورهای با مبلغ ثابتبانک و پول
- stand by پشت کسی ایستادن، وفادار ماندنافعال عبارتی: روابط با دیگران (B1)
- stand up to در برابر کسی ایستادن، تسلیم نشدنافعال عبارتی: احساسات و حال روحی (B1)
- stand up for از (کسی یا حقی) دفاع کردنافعال عبارتی: ضروریهای سطح B2 (B2)
- stand out متمایز بودن، به چشم آمدنافعال عبارتی: ضروریهای سطح B2 (B2)
- stand the test of time از آزمون زمان سربلند بیرون آمدن، ماندگار بودناصطلاحها: زمان، سرعت و تغییر
۲ عبارت دیگر
- it stands to reason that منطقی است که؛ طبیعی است که ...جرم و مجازات
- stand your ground روی موضع خود ایستادن، کوتاه نیامدناصطلاحها: نظر و بحث
خانوادهی واژه
- standard