worth
معنی worth به فارسی
۱ارزشِ (چیزی را) داشتن، میارزد۲به ارزشِ، ارزش (مبلغی) را داشتن۳ارزش، بهاندازهٔ ... پول
Meaning of worth
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 GOOD VALUE adjective + noun or -ing B1
good or useful enough that spending time, money or effort on it is a good choice
فارسیارزشِ (چیزی را) داشتن، میارزد
-
The museum is really worth a visit.
این موزه واقعاً ارزش دیدن دارد.
همآیندها collocations- worth it
- worth a visit
- worth doing
متضاد worthless واژههای تعریف deserve
-
-
2 MONEY VALUE adjective + amount B1
having a price or value of a certain amount of money
فارسیبه ارزشِ، ارزش (مبلغی) را داشتن
-
Emma's old car is worth about two thousand dollars.
ماشین قدیمی اما حدود دو هزار دلار میارزد.
واژههای تعریف amount
-
-
3 AMOUNT OF VALUE noun [U] B2
the amount of something that a certain sum of money can buy
فارسیارزش، بهاندازهٔ ... پول
-
Tom bought twenty dollars' worth of petrol for the car.
تام به ارزش بیست دلار برای ماشین بنزین خرید.
واژههای تعریف amount
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با worth
- worth every penny ارزش هر ریالش را داشتن؛ به پولش میارزداصطلاحها: پول و ارزش
- get your money's worth به اندازهی پولی که دادهای بهره بردن؛ پولت هدر نرفتناصطلاحها: پول و ارزش
- Equally, it is worth remembering that همچنین باید به یاد داشت که ... (توجه دادن به طرف دیگر ماجرا)برابری جنسیتی
- for what it's worth اگر به دردی بخورد، (نظر من این است)اصطلاحها: نظر و بحث
- it is worth noting that شایان ذکر است کهعبارتهای نوشتار آکادمیک: معرفی دیدگاه، احتیاط، امتیاز، شواهد و نتیجهگیری
خانوادهی واژه
- worthy