drive
-ing drivingpast drovehe/she/it drivespast participle driven
معنی drive به فارسی
۱رانندگی کردن۲رساندن با ماشین۳گردش با ماشین
Meaning of drive
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 CONTROL CAR verb [I/T] A2
to make a car or bus move and go where you want on the road
فارسیرانندگی کردن
همآیندها collocations- drive a car
- drive to work
- learn to drive
-
2 TAKE BY CAR verb [T] A2
to take someone to a place in a car
فارسیرساندن با ماشین
-
Tom will drive Emma to the airport this afternoon.
تام امروز بعدازظهر اما را با ماشین به فرودگاه میرساند.
هممعنی take
-
-
3 CAR TRIP noun [C] A2
a trip in a car, often a short or pleasant one
فارسیگردش با ماشین
-
We went for a long drive in the countryside on Sunday.
یکشنبه برای یک گردش طولانی با ماشین به حومه رفتیم.
هممعنی trip, ride
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با drive
- driving licence گواهینامهی رانندگیزندگی روزمره: خانه، خرید، رفتوآمد و احساسات
- drive off (با ماشین) رفتن، دور شدنافعال عبارتی: سفر و حملونقل (B1)
- This trend is largely driven by این روند عمدتاً ناشی از ... استسالمندی
- drive up housing costs هزینهی مسکن را بالا بردنگردشگری
- a driving force behind نیروی محرکهی اصلیِتکههای استدلال در Task 2: موضع، امتیاز، علت و احتیاط
- drive me up the wall دیوانهام کردن؛ از شدت آزار به مرز جنون رساندناصطلاحها: احساسات و حالوهوا