heart
معنی heart به فارسی
۱قلب۲دل۳قلب، مرکز
Meaning of heart
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 BODY PART noun [C] A2
the organ in your chest that pushes blood through your body and beats all day
فارسیقلب
-
Exercise is good for your heart.
ورزش برای قلب مفید است.
همآیندها collocations- heart attack
- by heart
- heart disease
واژههای تعریف beats، organ
-
-
2 FEELINGS noun [C] A2
the part of a person that feels love, kindness, sadness and other deep feelings
فارسیدل
-
Emma has a kind heart and always helps her friends.
اِما دل مهربانی دارد و همیشه به دوستانش کمک میکند.
واژههای تعریف kindness، sadness
-
-
3 MIDDLE noun [U] A2
the most important place in the middle of an area or a city
فارسیقلب، مرکز
-
Their hotel is in the heart of the city.
هتل آنها در قلب شهر است.
هممعنی center
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با heart
- heart attack سکتهی قلبی، حملهی قلبیواژههای پایهی B1 (۲)
- my heart sank دلم فرو ریختاصطلاحها: احساسات و حالوهوا
- have a heart of gold دل مهربان و بخشنده داشتناصطلاحها: آدمها و روابط
- wear your heart on your sleeve احساسات خود را آشکارا نشان دادن، دلبهرو بودناصطلاحها: آدمها و روابط
- a change of heart تغییر نظر یا احساس (بر اساس حس، نه منطق)اصطلاحها: زمان، سرعت و تغییر
- take it to heart به دل گرفتن؛ جدی گرفتن و ناراحت شدناصطلاحها: احساسات و حالوهوا
- at the heart of در قلب، در مرکز و اصل (یک موضوع)عبارتهای تصویری امن برای نوشتار
خانوادهی واژه
- hearty