pay
UK/peɪ/
US/peɪ/
-ing payingpast paidhe/she/it payspast participle paid
معنی pay به فارسی
۱پرداختن، پول دادن۲حقوق، دستمزد
Meaning of pay
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 GIVE MONEY verb [I, T] A1
to hand over money when you buy something, or when someone has worked for you
فارسیپرداختن، پول دادن
-
Can I pay by card?
میتوانم با کارت پرداخت کنم؟
همآیندها collocations- pay for
- pay by card
- pay the bill
-
-
2 WORK MONEY noun [U] A2
the money you get for the work you do
فارسیحقوق، دستمزد
-
The pay is good, but the hours are long.
حقوق خوب است، اما ساعتهای کاری طولانی است.
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با pay
- Can I pay by card? میتوانم با کارت پرداخت کنم؟جملههای آمادهی روزمره: خرید، کافه، سفر، تلفن، هتل و دکتر
- pay in (پول یا چک را) در بانک به حساب خود واریز کردنبانک و پول
- pay for پول (چیزی) را دادن، بابت ... پرداختنفعل + حرف اضافه: ترکیبهای ثابتی که باید با هم یاد گرفت
- pay back (پول قرضی را) پس دادنافعال عبارتی: خرید و پول (B1)
- pay off (بدهی یا وام را) کامل پرداختن، تسویه کردنافعال عبارتی: خرید و پول (B1)
- pay up (با اکراه یا بعد از تأخیر) بدهی را پرداختنافعال عبارتی: خرید و پول (B1)
- you get what you pay for هرچه بدهی همان را میگیری؛ جنس ارزان کیفیت ندارداصطلاحها: پول و ارزش
- the gender pay gap شکاف دستمزد زنان و مردانبرابری جنسیتی
۵ عبارت دیگر
- equal pay for equal work دستمزد برابر برای کار برابربرابری جنسیتی
- pay your way خرج خود را خودت دادن؛ سربار نبودناصطلاحها: پول و ارزش
- pay through the nose بیش از حد و ناعادلانه پول دادناصطلاحها: پول و ارزش
- make polluters pay آلودهکنندهها را وادار به پرداخت هزینه کردنمحیط زیست
- pay lip service to فقط در ظاهر و زبان قبول داشتن، بدون عملعبارتهای تصویری امن برای نوشتار
خانوادهی واژه
- payment