tax
UK/tæks/
US/tæks/
plural taxes
معنی tax به فارسی
۱مالیات
Meaning of tax
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 GOVERNMENT MONEY noun [C or U] B2
money that people and companies must pay to the government from what they earn or buy
فارسیمالیات
-
Everyone who earns over a certain amount must pay tax.
هر کسی که بیش از مقدار مشخصی درآمد دارد باید مالیات بپردازد.
همآیندها collocations- pay tax
- income tax
- tax increase
- raise taxes
هممعنی duty
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با tax
- council tax مالیات شهرداری بر ملک (فقط بریتانیا)اجاره و مسکن
- impose a tax on مالیات بستن براقتصاد
- ease the tax burden فشار مالیاتی را سبکتر کردنحکومت و سیاستگذاری
- impose a carbon tax مالیات کربن وضع کردنمحیط زیست
- impose a sugar tax مالیات بر قند (نوشیدنیهای شیرین) وضع کردنسلامت
- tax evasion فرار مالیاتیاقتصاد