lead
-ing leadingpast leadedhe/she/it leadspast participle leaded
معنی lead به فارسی
۱هدایت کردن، (کسی را جایی) بردن؛ جلوتر بودن۲رهبری کردن، سرپرستی کردن۳جلو بودن، پیشتاز بودن
Meaning of lead
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 SHOW THE WAY verb [T] A2
to go in front of other people so they can follow you to a place
فارسیهدایت کردن، (کسی را جایی) بردن؛ جلوتر بودن
-
A young guide led us around the old city.
یک راهنمای جوان ما را در شهر قدیمی گرداند.
همآیندها collocations- lead the way
- lead to
- lead a team
-
-
2 BE IN CHARGE verb [T] B1
to be the person who controls and organizes a group
فارسیرهبری کردن، سرپرستی کردن
-
Sarah leads our school team and plans every practice.
سارا تیم مدرسه ما را رهبری میکند و همه تمرینها را برنامهریزی میکند.
هممعنی manage, head متضاد follow
-
-
3 BE AHEAD verb [I] B1
to be in front of the others in a race or game
فارسیجلو بودن، پیشتاز بودن
-
Tom is leading the race after the first ten minutes.
تام بعد از ده دقیقه اول در مسابقه پیشتاز است.
واژههای تعریف race
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با lead
- lead to منجر شدن به، (بهتدریج) باعث چیزی شدنزبان علت و معلول
- take the lead رهبری را به عهده گرفتن، پیشقدم شدنمحل کار و جلسهها
- lead up to (به رویدادی) منتهی شدن، پیش از آن اتفاق افتادنافعال عبارتی: برنامه و تغییر (B2)
- lead a more sustainable lifestyle سبک زندگی پایدارتری در پیش گرفتنمحیط زیست
- This can lead to a situation in which این میتواند به وضعیتی بینجامد که در آن ...آموزش و تحصیل
- This, in turn, leads to این بهنوبهی خود به ... میانجامدبرابری جنسیتی
- lead people to believe that مردم را به این باور میرساند که ...تبلیغات
- lead a sedentary lifestyle سبک زندگی کمتحرک داشتنسلامت