factor
UK/ˈfæktə/
US/ˈfæktər/
معنی factor به فارسی
۱عامل (چیزی که در نتیجه نقش دارد)
Meaning of factor
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 INFLUENCING THING noun [C] B2
one of the things that has an effect on a result or decision
فارسیعامل (چیزی که در نتیجه نقش دارد)
-
Cost is a key factor when families decide where their children will study.
هزینه عامل کلیدی است وقتی خانوادهها تصمیم میگیرند فرزندانشان کجا درس بخوانند.
همآیندها collocations- a key factor
- a contributing factor
- take into account several factors
- factors such as
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با factor
- contributing factor عاملِ مؤثر (در کنار عوامل دیگر)همنشینی صفت + اسم: صفتی که انگلیسیزبانها کنار این اسم میگذارند
- push and pull factors عوامل رانش و جذب (در مهاجرت)شهرنشینی
- factor in (در محاسبه یا برنامه) به حساب آوردنافعال عبارتی: پایهی پیشرفته (C1)
- a major factor in عامل مهمی درعبارتهای نوشتار آکادمیک: معرفی دیدگاه، احتیاط، امتیاز، شواهد و نتیجهگیری