top
معنی top به فارسی
۱بالا، نوک۲بالاترین، فوقانی۳برتر، سرآمد
Meaning of top
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 HIGHEST PART noun [C] A1
the highest part of something, for example a hill or a page
فارسیبالا، نوک
-
We walk to the top of the hill.
تا بالای تپه پیاده میرویم.
همآیندها collocations- at the top of
- on top of
- the top shelf
متضاد bottom
-
-
2 HIGHEST adjective B1
at the highest place, above all the others
فارسیبالاترین، فوقانی
-
Put the books on the top shelf, please.
لطفاً کتابها را روی قفسه بالایی بگذار.
متضاد bottom
-
-
3 BEST adjective B1
better than all the others, or very good
فارسیبرتر، سرآمد
-
Sarah is the top student in her class.
سارا شاگرد اول کلاسش است.
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با top
- on top of that تازه؛ از آن بدتر (یا بهتر)نشانههای گفتمان: وصل کردن ایدهها در گفتار و نوشتار
- top up (اعتبار یا موجودی را) شارژ کردنافعال عبارتی: فناوری و تلفن (B1)
- on top of the world سرِحال و خوشبخت؛ احساس اینکه دنیا را داریاصطلاحها: احساسات و حالوهوا
- come out on top در پایان پیروز شدن؛ سربلند بیرون آمدناصطلاحها: موفقیت، شکست و شانس
- off the top of my head همینطوری، بدون فکر یا بررسی قبلیاصطلاحها و تکههای طبیعی برای Speaking (با احتیاط)
- stay on top of بر همهچیز مسلط ماندن؛ از کار عقب نماندناصطلاحها: کار و تلاش
خانوادهی واژه
- topic
- topping