touch
معنی touch به فارسی
۱تماس، ارتباط (با کسی)۲دست زدن به، لمس کردن۳حس لامسه
Meaning of touch
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 CONTACT noun [U] A2
the state of talking, writing or meeting with someone, so that you still know about each other's lives
فارسیتماس، ارتباط (با کسی)
-
Let's keep in touch after you move to Tabriz.
بعد از اینکه به تبریز رفتی، با هم در تماس باشیم.
همآیندها collocations- keep in touch
- get in touch
- lose touch
هممعنی contact
-
-
2 HAND CONTACT verb [I or T] A2
to put your hand or finger on something for a short time
فارسیدست زدن به، لمس کردن
-
Please do not touch the pictures in the museum.
لطفاً در موزه به تابلوها دست نزنید.
واژههای تعریف finger
-
-
3 SENSE noun [U] A2
the way you know things by feeling them with your skin
فارسیحس لامسه
-
Blind people often have a very good sense of touch.
افراد نابینا اغلب حس لامسه بسیار خوبی دارند.
واژههای تعریف skin
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با touch
- Keep in touch در تماس بمانیم.گپوگفت و معاشرت
- lose touch with someone ارتباط با کسی قطع شدن؛ ارتباط خود را با کسی از دست دادنروابط و احساسات
- touch down (هواپیما) فرود آمدنافعال عبارتی: سفر و حملونقل (B1)
- lose touch with your roots ارتباط با ریشههای خود را از دست دادنفرهنگ و سنت
- touch wood به چوب میزنم؛ چشم نخورداصطلاحها: موفقیت، شکست و شانس
- touch base تماس کوتاه گرفتن و هماهنگ شدن؛ یک خبر از هم گرفتناصطلاحها: کار و تلاش
- touch on (کوتاه و گذرا) به (موضوعی) اشاره کردنافعال عبارتی در نوشتار آکادمیک (C1)
۱ عبارت دیگر
- touch a nerve روی نقطهی حساس کسی انگشت گذاشتناصطلاحها: نظر و بحث