play
-ing playingpast playedhe/she/it playspast participle played
معنی play به فارسی
۱بازی کردن۲نواختن، زدن۳نمایش
Meaning of play
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 GAME verb [I, T] A1
to do something for fun, or to take part in a game or sport
فارسیبازی کردن
-
The children play in the park.
بچهها در پارک بازی میکنند.
همآیندها collocations- play football
- play the piano
- play a game
متضاد work
-
-
2 MUSIC verb [I, T] A1
to make music with an instrument
فارسینواختن، زدن
-
Emma can play the piano very well.
اما خیلی خوب پیانو میزند.
هممعنی perform
-
-
3 THEATRE noun [C] A2
a story that actors show to people on a stage
فارسینمایش
-
We saw a funny play at the theatre last night.
ما دیشب در تئاتر یک نمایش خندهدار دیدیم.
هممعنی drama
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با play
- play back (چیز ضبطشده را) دوباره پخش کردنافعال عبارتی: فناوری و تلفن (B1)
- play a role نقش داشتن، نقشی ایفا کردنهمنشینی فعل + اسم: ترکیبهایی که باید همینطور بگویید
- play it by ear بر حسب شرایط تصمیم گرفتن، از قبل برنامه نریختناصطلاحها: زمان، سرعت و تغییر
- play a part in نقش داشتن در (بهوجود آمدن چیزی)زبان علت و معلول
- play a pivotal role نقش محوری داشتنهمنشینهای قوی: فعل + اسم و صفت + اسم
- fair play بازی جوانمردانه؛ رعایت انصافورزش و اوقات فراغت
- play down (اهمیت چیزی را) کماهمیت جلوه دادنافعال عبارتی: ارتباط و گفتوگو (B2)
- play on از (احساس یا ضعف کسی) سوءاستفادهی هوشمندانه کردنتبلیغات
۴ عبارت دیگر
- level the playing field شرایط رقابت را برابر کردن؛ زمینهی بازی را مساوی کردنبرابری جنسیتی
- play devil's advocate نقش مخالف را بازی کردن (برای محک زدن بحث، نه از سر باور)اصطلاحها: نظر و بحث
- play out (رویداد یا ماجرا) بهتدریج اتفاق افتادن و پیش رفتنافعال عبارتی: پایهی پیشرفته (C1)
- a level playing field شرایط برابر برای همهعبارتهای تصویری امن برای نوشتار
خانوادهی واژه
- player
- playful
- playground