fall
UK/fɔːl/
US/fɔːl/
-ing fallingpast fellhe/she/it fallspast participle fallen
معنی fall به فارسی
۱افتادن
Meaning of fall
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 DROP DOWN verb [I] A2
to go down by accident and land on the ground, for example when you lose your balance
فارسیافتادن
-
The little boy fell off his bike in the park.
پسر کوچک در پارک از دوچرخهاش افتاد.
همآیندها collocations- fall down
- fall off
- fall asleep
هممعنی tumble واژههای تعریف balance
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با fall
- fall over زمین خوردن، (از ایستاده) افتادنافعال عبارتی: ضروریهای پایه (A2)
- fall off افتادن (از روی چیزی)افعال عبارتی: خانه و روزمرگی (A2)
- fall behind (از برنامه یا بقیه) عقب افتادنافعال عبارتی: درس و یادگیری (B1)
- fall out دعوا کردن و قهر کردنافعال عبارتی: روابط با دیگران (B1)
- fall apart از هم پاشیدن، (از نظر روحی) کاملاً فرو ریختنافعال عبارتی: احساسات و حال روحی (B1)
- fall back on (در شرایط سخت) به چیزی تکیه کردن؛ به چیزی رو آوردنسالمندی
- the burden falls on younger taxpayers بار (هزینه) بر دوش مالیاتدهندگان جوانتر میافتدسالمندی
- fall into (در دسته یا گروهی) قرار گرفتن، جزو (گروهی) بودنافعال عبارتی: پژوهش و مطالعهی دانشگاهی (B2)
۶ عبارت دیگر
- fall through به هم خوردن، عملی نشدن (برنامه، معامله)افعال عبارتی: مشکل و راهحل (B2)
- fall victim to قربانی ... شدنجرم و مجازات
- fall for گول (حقه یا سرکاری) را خوردنافعال عبارتی: پایهی پیشرفته (C1)
- fall flat بیاثر ماندن؛ نگرفتن (شوخی، برنامه یا ایده)اصطلاحها: موفقیت، شکست و شانس
- fall victim to online scams قربانی کلاهبرداری اینترنتی شدنفناوری
- fall on deaf ears نشنیده گرفته شدن، بیاثر ماندن (هشدار یا درخواست)عبارتهای تصویری امن برای نوشتار