make
-ing makingpast madehe/she/it makespast participle made
معنی make به فارسی
۱درست کردن، ساختن۲مجبور کردن، باعث شدن۳انجام دادن (با اسمهایی مانند تصمیم، تماس)
Meaning of make
معانی رایج این واژه برای زبانآموز؛ هر معنی جدا بررسی شده است.
-
1 CREATE verb [T] A1
to put things together or work on them to produce something new
فارسیدرست کردن، ساختن
-
My mother makes bread every Friday.
مادرم هر جمعه نان درست میکند.
همآیندها collocations- make a cake
- make a mistake
- make friends
هممعنی produce, create
-
-
2 CAUSE verb ~ sb do sth A2
to cause someone to do something, or to cause something to happen
فارسیمجبور کردن، باعث شدن
-
The sad film made Emma cry.
فیلم غمگین باعث شد اما گریه کند.
هممعنی cause
-
-
3 DO AN ACTION verb [T] A2
to do an action, used with some nouns, for example a call, a mistake or a plan
فارسیانجام دادن (با اسمهایی مانند تصمیم، تماس)
-
Tom made a phone call to his mother.
تام به مادرش تلفن زد.
-
عبارتها و فعلهای چندبخشی با make
- Make yourself at home راحت باشید، مثل خانهی خودتان.گپوگفت و معاشرت
- I'm afraid I can't make it متأسفانه نمیتوانم بیایم.گپوگفت و معاشرت
- I'd like to make a complaint میخواهم شکایت کنمهتل و اقامت
- make a mistake اشتباه کردنهمنشینهای make، do، take و have
- make a decision تصمیم گرفتنهمنشینهای make، do، take و have
- make progress پیشرفت کردنهمنشینهای make، do، take و have
- make an effort تلاش کردنهمنشینهای make، do، take و have
- make up (داستان یا بهانه) سر هم کردن، از خودش ساختنافعال عبارتی: ضروریهای متوسط (B1)
۳۰ عبارت دیگر
- make money پول درآوردنهمنشینهای make، do، take و have
- make a difference تأثیر گذاشتن؛ فرق ایجاد کردنهمنشینهای make، do، take و have
- make sure مطمئن شدن؛ حتماً کاری را کردنهمنشینهای make، do، take و have
- make an appointment وقت گرفتنهمنشینهای make، do، take و have
- make a complaint شکایت کردنهمنشینهای make، do، take و have
- make friends دوست پیدا کردنهمنشینهای make، do، take و have
- that makes sense منطقی است؛ حرف درستی استنظر دادن، موافقت و مخالفت
- make a good impression تأثیر خوب گذاشتن، تصویر خوبی ساختنمصاحبهی شغلی و درخواست کار
- I'd like to make an appointment with an adviser میخواهم با یک مشاور (کارشناس بانک) وقت بگیرم.بانک و پول
- make up for جبران کردنافعال عبارتی: روابط با دیگران (B1)
- make it big به موفقیت و شهرت بزرگ رسیدناصطلاحها: موفقیت، شکست و شانس
- make out بهسختی دیدن یا شنیدن، (بهزحمت) تشخیص دادنافعال عبارتی: ضروریهای سطح B2 (B2)
- make a profit سود کردن، سود به دست آوردنهمنشینی فعل + اسم: ترکیبهایی که باید همینطور بگویید
- make a name for yourself اسم و رسم پیدا کردن؛ شناخته شدناصطلاحها: موفقیت، شکست و شانس
- make up for lost time جبران وقت از دسترفتهاصطلاحها: زمان، سرعت و تغییر
- make a contribution to سهمی داشتن در، کمک کردن بههمنشینی فعل + اسم: ترکیبهایی که باید همینطور بگویید
- make exaggerated claims ادعاهای اغراقآمیز کردنتبلیغات
- make a major breakthrough به پیشرفت بزرگ (جهشی) دست یافتنعلم و پژوهش
- make ends meet بهزور خرج زندگی را درآوردناصطلاحها و تکههای طبیعی برای Speaking (با احتیاط)
- make physical education compulsory ورزش مدرسه را اجباری کردنورزش
- make an exception استثنا قائل شدنهمنشینی فعل + اسم: ترکیبهایی که باید همینطور بگویید
- make way for (جا را) برای چیز دیگری باز کردن، جایش را خالی کردنافعال عبارتی: برنامه و تغییر (B2)
- Technology has made it far easier to فناوری ... را بسیار آسانتر کرده استفناوری
- make do with (با چیز کم یا ناکافی) سر کردن، قناعت کردنافعال عبارتی: مشکل و راهحل (B2)
- make a living از راه کار کردن امرار معاش کردن، نان درآوردناقتصاد
- make a valuable contribution to society سهم ارزشمندی در جامعه داشتنسالمندی
- make polluters pay آلودهکنندهها را وادار به پرداخت هزینه کردنمحیط زیست
- make a killing سود کلان بردن؛ بهسرعت پول زیادی درآوردناصطلاحها: پول و ارزش
- a strong case can be made for میتوان برای ... دلیل قوی آوردجرم و مجازات
- be made redundant به دلیل تعدیل نیرو اخراج شدنکار و شغل
خانوادهی واژه
- maker
- make-up
- remake